چه آینده ای در انتظارمه

به گذشته که نگاه میکنم دلم میگیره، انقدر سختی های زندگیم بیشتر از خوشی هاش بوده که حد نداره. میم میگه یه یهو یه جا میبینی که زندگیت میوفته رو غلتک اینکه غصه خوردن نداره. اما من هر روز که بیدار میشم با این صحنه مواجه میشم که همه ی اعضای خانواده افتادن رو سرم و هر کسی به نحوی با من دعوا داره. هر روز با این واقعیت دست و پنجه نرم میکنم که از 18 سالگی دارم درجا میزنم و زندگیم دست کمی از یه لجن‌زار نداره.

واقعا آینده قراره چطوری باشه؟ قراره چطوری رقم بخوره ؟راه دوری نمیرم، همین سال دیگه، امروز، 25 مهر 1401.من کجام؟ میخندم یا مثل امروز دارم اشک میریزم؟ اشکم از سر شوق و خوشحالیه یا باز هم مثل امروز دارم از سر ناراحتی گریه میکنم؟ زندگیم افتاده رو غلتک یا هنوز هم در حال در جا زدن هستم؟ تهران هستم یا...؟

واقعا زندگیم قراره چطوری باشه ؟قراره چه شغلی داشته باشم؟ چه آینده ای در انتظارمه؟ 

  • یاسمن گلی:)
  • شنبه ۲۴ مهر ۰۰

ترکیب روز سخت و گرمای امنیت!

یه روزی وقتی زانوهات خم شد و افتادی روی سنگ های وسط جاده زندگی، حس میکنی ته خطی. مشکلات هم بیشتر از حد توانشون روی شونه هات فشار وارد میکنن و تو انگار یک شبِ پیر میشی! یک شبِ دیگه یادت میره که خنده هات چه شکلی بودن. اصلا انگار یهو تبدیل میشی به یه آدم جدید که دوسش نداری؛غم زده ای.

وقتی تو تنهایی روی تخت مچاله میشی و به کنج ترین زاویه ای تو تیرراس نگاهت خیره شدی، حس میکنی که عجیب این تنهایی تضادی رو تو وجودت بیدار کرده. حس اینکه دوست داری بری بیرون و تو جمع های دلنشین حضور داشته باشی و از طرفی حس ِ اینکه عجیب با این تنهایی و صدای سکوت اتاق خو گرفتی و دوست نداری پیله ی تنهائیتو بشکنی.

این روز ها عجیبن. سخت میگذرن و سخت میشه ازشون گذشت. کم هم نیستن، انگاری زیادی تکرار میشن تو زندگی! این روز ها دلت می خواد یه گرمی دلچسبی رو حس کنی. یه چیزی مثل بغل کردن لیوان چای داغ یا آغوش گرم یار. 

انگار اون گرما بهت حس امنیت و آرامش تزریق میکنه ونوید روز های تازه و خوبی رو باخودش به همراه داره.

  • یاسمن گلی:)
  • چهارشنبه ۲۱ مهر ۰۰

من زنده ام


نام کتاب : من زنده ام 

نویسنده : معصومه آباد

انتشارات بروج

تعداد صفحه : 555

اسارت مفهومی است که تا اسیر نشده باشی نمی‌توانی آن را درک کنی. برای یک مرد هم مفهوم اسارت غیر قابل تصور است چه رسد به اینکه این اتفاق را از زبان یک دختر ۱۷ ساله بشنوی!

من این کتاب را از کتابخانه ی خاله ام به امانت گرفتم .کتاب «من زنده‌ام» خاطرات دوران چهار ساله‌ی اسارت خانم معصومه آباد در زندان‌های رژیم بعث صدام است. روایت کتاب از دوران کودکی نویسنده آغاز و با بیان بخش‌های مهمی از نوجوانی وی ادامه پیدا می‌کند. کتاب، با بیان نقش و تأثیر انقلاب اسلامی بر زندگی و شخصیت خانم آباد به دوره‌ی دفاع مقدس، اسارت و آزادی او و سه بانوی آزاده‌ی دیگر، به پایان می‌رسد. این کتاب را «انتشارات بروج» منتشر کرده است.. این کتاب در 555 صفحه منتشر شده. این کتاب در هشت فصل با عناوین کودکی، نوجوانی، انقلاب، جنگ و اسارت، زندان الرشید بغداد ، انتظار، اردوگاه موصل و عنبر و عکس و اسناد به چاپ رسیده است.

بریده ای از کتاب :

سلمان نگاهی به من کرد و گفت: قول بده گاهی با یه نوشته ما رو از سلامتی‌ات مطلع کن.

با ناراحتی گفتم: چی؟ نوشته؟ توی این بزن بزن من چطوری قول بدم، نه نمی‌تونم، من کاغذ و قلم از کجا گیر بیارم؟

با عصبیانت گفت: با التماس و گریه و زاری، از تهران اومدی اهواز، با قلدری، رحیم رو راضی کردی اومدی آبادان؛ توی این آتیش و خون حالا حتی زیر بار یه خط نامه‌ام نمیری که لاقل دلمون آشوب نباشه؟!

گفتم: آخه تو این آتیش و خون دنبال کاغذ و قلم و نامه نوشتن باشم، چی بنویسم؟

گفت: بابا چقدر برای دو کلمه نوشتن چانه می‌زنی. نگفتم شاهنامه بنویس، فقط بنویس «من زنده‌ام».

نمی‌دانستم چرا باید بنویسم من زنده‌ام. با این حال بی‌اختیار با انگشت در خیال روی پایم نوشتم: «من زنده‌ام»...

 

به شخصه عاشق این کتاب شدم.حتما خوندن این کتاب را به شما توصیه می کنم .

خوشحال میشم بعد از خوندن این کتاب تجربیات و احساستان را اینجا به اشتراک بگذارید :)

  • یاسمن گلی:)
  • پنجشنبه ۱۵ مهر ۰۰

پیانو

پیانو شده گوشه ی دنج و امن من،  کِلاویه هاش سقف شده و ستون پیانو شده دیواری که من بتونم بهش تکیه کنم. کنج پیانو زیر آوار حسرت ها و آرزو های دفن شده اشک میریزم و کسی نیست که صدای منو بشنوه...

پ.ن :امسال بوی پاییز زودتر از خودِ پاییز سرو کله اش پیدا شد 🍂

  • یاسمن گلی:)
  • پنجشنبه ۱ مهر ۰۰

شکنجه

از لابه لای تمام خاطره های بد، ذهنم امروز بی هوا پرواز کرد به روز های تلخی که برای من حکم روز های اسیری رو دارن. 

اولین باری که کلاس زبان افتادم ترم Run3بود. اون زمان کانون زبان میرفتم. معمولا هم ترم هایی که 3 داشت فاینال های سختی داشت. من اون موقع کلاس چهارم ابتدایی بودم. اون روز که جواب فاینال اومد و بابام فهمید که افتادم یه رفتار بسیار عجیب دیدم...

بابا توخونه داد میزد و باهام دعوا می‌کرد. حتی گفت که دیگه بهم اجازه نمیده که کلاس زبان برم. حتی حتی حتی زنگ زد به خاله سمیه ام. اون موقع ها خاله ام یک دختر نوزاد داشت. بابا زنگ زده بود و به خاله ام میگفت کارگر نمیخوای یاسمن بیاد کهنه ی بچتو بشوره؟ حتی به مامانم میگفت ببین خواهرت الهام همیشه خونه اش کارگر هست، ببین یاسمن رو قبول نمیکنه به عنوان کارگر؟ اون شکنجه ی روحی، اون زخم عمیق، اون درد، هیچوقت از خاطر من نرفت فقط رو دلم موند کهنه شد. پدرم یه شکنجه گر ماهره... و من همیشه مورد عصابت گلوله های حرفاش بودم با اون ها رشد کردم و بزرگ شدم و رسیدم به سن بیست سالگی.

حالا دقیقا این روز ها که من گفتم میخوام رشته معماری برم دوباره حرف ها شروع شده. دوباره اذیت ها از سر گرفته شده تا جایی که به هرچیزی که علاقه داشتم ازم گرفته شده. تمام این حرف ها و حرکت ها هیچوقت از یادم نمیره. مطمعنم زخم این حرف ها هیچوقت خوب شدنی نیست. اما من امروز به روح خودم، به یاسمن درون خودم قول میدم که آدم موفقی بشم. حداقل خودمو به خودم ثابت کنم. این جمله "همه ی آدم های موفق که دکتر نیستن" رو به خودم ثابت کنم.

رو تک تک این زخم ها پا میزارم و اون ها رو میکنم پله های ترقی.

به ماند به یادگار تا روزی که به سراغ این پست بیام و فریاد شادی سر بدم که من تونستم :) 

  • یاسمن گلی:)
  • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۰۰

دست ها

آروم صِدا م کرد و گفت : چشماتو ببند دست هاتو بیار جلو .

چشماممو بستم و خیلی آهسته و با احتیاط دست هامو جلو آوردم و روی میز سرد کافه گذاشتم .

یه ثانیه یا شاید هم در کسری از ثانیه دست هام گرم شد ...

دستاشو گذاشته بود روی دست هام . باورم نمیشد . نمیدونم چند ثانیه گذشت اما طاقت نیاوردم و لرزون چشمامو باز کردم اولین چیزی که دیدم صورتش بود وبعد دست هایی توهم قفل شده بود . اولین بار بود که دست هام توی دست های یه نامحرم بود .از گرمای دستش دلم یه جوری شد. بهتره بگم انگار تُلوپی ریخت .

بهم گفت به خودش قول داده بوده تا وقتی که به احساسش و من مطمئن نشد دست هامونگیره و حالا امروز روزی بود که به من و احساسش مطمئن شده بود ...

یکمی که گذشت برام شروع کرد به لی لی لی حوضک خوندن   بعد از اینکه یکم از تو شوک بودن در اومدم به شوخی گفت خب خانم خانما یکم دستتو میاوردی جلوتر من که انگار رو میز خوابیدم.

خندم گرفته بود راست میگفت بیچاره بخاطر اینکه بتونه دست هامو بگیره مجبور شده بود روی میز خم شه. یکم دست هامو جلوتر بردم و آروم با انگشت شَستم انگشت های شَستِشو لمس کردم و نازشون کردم و از اعماق وجودم به چهره اش لبخند زدم .

پ.ن :به مناسبت سالگرد عاشقیمون 

پ.ن 2 : باهم گوش بدیم 

  • یاسمن گلی:)
  • شنبه ۲۰ شهریور ۰۰

لازمه ی جریان زندگی 🍃

همه ی ما آدم ها قطعا دلبستگی های زیادی داریم. دلبستگی هامون هم شامل خیلی چیز ها میشن و محدودیتی براش وجود نداره؛ مثل اشیا، حیوان و حتی آدم.

حالا یه سوال خیلی اساسی این وسط بین تمام این دلبستگی ها به وجود میاد. کدوم یکی از این دلبستگی ها اگر تو زندگیت حضور نداشته باشن نمیتونی به زندگی ادامه بدی؟ یا لاعقل چنین حسی در زمان نبودنش در تو به وجود میاد؟

خودِ من وقتی داشتم به این سوال فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که پیانو و کتاب دو عضو جدا نشدنی از روح من هستن.

و اگر رویا رو از ذهنم بگیرن هیچ فرقی با یه مُرده ی متحرک ندارم.

برای شما نبودن چه چیزی باعث میشه حس کنین که راه نفستون بسته شده و زندگی جریان نداره؟ 

  • یاسمن گلی:)
  • چهارشنبه ۱۷ شهریور ۰۰

قصر آبی

نام کتاب : قصر آبی

نویسنده :لوسی ماد مونتگُمری

مترجم :مریم حاجی علیرضا

تعداد صفحات کتاب : 423

نشر افق

کتاب قصر آبی از مجموعه کتاب های عاشقانه های کلاسیک نشر افق است.

والنسی قهرمان داستان، دختر جوان تنهایی که از چارچوب های خشک و سنتی خسته شده و دریافته چیزی به پایان زندگی اش نمانده، تصمیم می‌گیرد به خلاف راه و رسم خانواده اش، عشقی بی پروا را تجربه کند و به دنبال قصر آبی رویایی اش بگردد. این کتاب به راستی که ذهنِ عاشقِ طبیعتِ نویسنده را به رخ می‌کشد.

باید ذکر کنم که لوسیِ عزیز، نویسنده ی خوش نام کانادایی همان فردی است که مجموعه رمان های آنشرلی را نوشته که اکنون آوازه ای جهانی داد.

پ. ن:از نظر من این کتاب واقعا ارزش خوندن داره :) 

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۷ شهریور ۰۰

به وقت بامداد پنج شهریور

هیچ چیز زندگی سرجای خودش نیست. مثلا من همین الان از خوشی باید لبریز بودم و رویا بافی میکردم برای روزی که قراره میم رو تو تهران ببینم. یا شاید هم امشب با خیال راحت ساعت 12 شب خواب بودم. هیچ چیز این زندگی علاوه بر اینکه سرجای خودش نیست باب میل منم نیست. کلا همه چی بهم ریخته. هدفم هام، عواطفم، افکارم، حتی خانواده ام... همه و همه دست به دست هم دادن تا بشم یه یاسمن با صورت اشک آلود و قلب پر درد... با یه دنیا حسرت با یه دنیا افسوس با یه دنیا حال بد با یه دنیا بی اعتماد به نفسی با یه دنیا احساس شکست و پوچی... 

این روز ها دلم فقط چند روز مُردن میخواد، فقط چند روز...

نمیتونم به درستی تصمیم بگیرم و حالم به شدت داغونه. بیشتر از هر وقت دیگه این بیت تو سرم میچرخه که "من از خودم گلایه دارم دردم اینجاست این زندگی چیزی که من میخواستم نیستم" 

  • یاسمن گلی:)
  • جمعه ۵ شهریور ۰۰

نشد که بشه

نشد که بشه اونی که میخوام...

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۱۰ مرداد ۰۰
صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست ...