۲۰ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

دومین سالگرد تولد گُلی

گُلیِ من، متولد بهشتی ترین فصل سال یعنی اردیبهشتِ، و چی بهتر از این :)

امروز دومین سالگرد گُلی _وبلاگم_هست. از اولین سالگرد گُلی تا امروز اتفاقات تلخ و شیرین زیادی افتاده که باعث شده تو این مدت احساسات زیادی رو تجربه کنم؛مثل :غم، شادی، خشم، آرامش و... با تمام این وجود خوشحالم که اینجا و دوستای خوبی مثل شما رو دارم و میتونم بدون ترس از قضاوت شدن حرف های دلمو به زبون بیارم.

حضور گُلی تو زندگیم باعث دلگرمیه و من خوشحالم که شاهد دومین سالِ حضورش تو زندگیم هستم :) گُلیِ عزیزم دومین سال حضورت در کنار من مبارک. 

پ. ن:عکس مربوط به tastyroom ( کافه ی صورتی خوشگل با دوتا شعبه تو تهران) هست. تو برنامه ی امسال تابستونم دیدن یکی از شعبه های این کافه ی خوشگل هست 💓

پ. ن. 2:یکی منو به سرپرستی قبول کنه، تولد امسالمو اینطوری برگزار کنه  

  • یاسمن گلی:)
  • دوشنبه ۲۶ ارديبهشت ۰۱

نامه

نامه نوشتن ، هر چقدر هم که فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم که من بودم یا میم که نامه نوشتنُ مرسوم کرد؛ اما با خوشحالی میتونم بگم که  این رسم بعد از مدت تقریبی 3 سال ونیم همچنان ادامه دار شد :)*

یادمه وقتی برای اولین بار کتاب "مثل خون در رگ های من" از احمد شاملو رو به دست گرفتم و خوندم به خودم گفتم چه عشق پاک و قشنگی :) یعنی میشه یه روزی هم من و میم آنقدر نامه های نوشته شده باشیم و عشقمون بی مثال و بی نظیر باشه که وقتی بعدا که عصا به دست گرفتیم چاپ بشن ^_^

اما این روز ها بیشتر به این فکر میکنم بعد از جداییمون چه اتفاقی برای این نامه ها می افته؟ دلم به حال اون نامه  هایی میسوزه که بعد از تموم شدن رابطمون هرگز به دست میم نمیرسه و هرگز توسط اون خونده نمیشن ...

*اون تیکه اول متن رو من 2 اردیبهشت  سال 1400 نوشته بودم. از اون به بعد دیگه یادم نبود که بیام و تکمیلش کنم. تو بخش پیش‌نویس ها داشت خاک می‌خورد. امروز هم خیلی بی هوا که بازش کردم دیدم. یک سال پیش چطور بودیم و امسال چطوریم (:... 

  • یاسمن گلی:)
  • پنجشنبه ۱ ارديبهشت ۰۱

ناشکری

روز ها زمان زیادی رو صرف فکر کردن به این میکنم که چرا ما آدم ها چشممون به داشته هامون نیست و به آنچه که داریم راضی نیستیم ! همیشه هم چشممون دنبال به دست آوردن چیز هایی هست که نداریم . درواقع یه جورایی ناشکریم !

برای مثال زندنش راه دوری نمیرم . همین خودِ من ، مثال بارزی هستم که میتونم همه جا جار بزنم .

روزهای زیادی به این فکر کردم که دارایی هایی که دارم رو نمیخوام . مثل سهمیه تو کنکور یا استعداد و هوش ذاتی که خدا در من قرار داده ! یه روز هایی دیوونه شده بودم و میگفتم کاش تومور یا چیزی شبیه این داشته باشم و به خانواده ام اطلاع بدن که مدت زمان کوتاهی زنده ام . اون وقت شاید میذاشتن تو همون مدت زمان کم اونجوری که دلم بخواد زندگی کنم و عمرو با پشت کنکور بودن هدر ندم :( در صورتی که چند تا کوچه اونور تر شاگرد سلمونی حسرت موقعیت من و سهمیه ای که دارم رو میخوره و آرزو میکنه کاش به جای من بود و میتونست از این سهمیه استفاده کنه و پزشک بشه ! درصورتی که تک تک سلول های وجودم فریاد میزنن که دوست ندارن پزشک بشن و راهی متفاوت برای موفقیت در نظر گرفتن . 

چقدر سخته زندگی کردن پیش افرادی که طرز فکرشون ، رویاهاشون ، دیدگاهاشون ، آینده نگری هاشون و حتی فانتزی های زندگیشون با تو فرق داره . تازشم بخوان سعی کنن اون دیدگاه هایی که از دید تو غلطه رو فرو کنن تو مغزت ! :(

این جمله ها و حرف ها پر از درد های سه ماه اخیر هست . روز ها و شب هایی که سخت به من گذشت و من با تمام وجود تو دلم فریاد میزدم که نمیخوام اینطوری زندگی کنم ولی بی نتیجه موند ...

بابا و مامان پیروز میدونن و نذاشتن علاقه ام یعنی معماری رو پیگیری کنم و من باز هم پشت کنکوری هستم . بخدا خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم . دیگه حتی دارم سعی میکنم کمتر فکر کنم . چون هرچی بیشتر فکر میکنم دیوونه تر میشم و بیشتر به پوچی میرسم . 

زندگی واقعا چیه ؟ دوست داشتن چطور ؟ واقعا برای پدر و مادرم تو پزشک شدن من خلاصه میشه ؟

خیلی وقته که دیگه مفهوم زندگی رو گم کردم ...

پ. ن:این متن روز بیست مهر امسال نوشته شده ولی تو پیش نویس ها مونده بود. دلم خواست این یادداشت اینجا به انتشار در بیاد تا هیچوقت روزهای سختی که بر من گذشت رو فراموش نکنم. 

  • یاسمن گلی:)
  • جمعه ۲۲ بهمن ۰۰

برای21 سالگی ام

امروز بیست و یک ساله شدم. تولدم چقدر بد موقع سر رسید. اگه دست من بود دلم میخواست آذر رو اونقدر کش بدم تا حال روحیم اوکی شه تا بتونم آب ته ته دلم شاد باشم. حیف شد... 

از آذر پارسال تا آذر امسال اتفاق های زیادی افتاد. اتفاق خوب محدود میشه به دوتا مورد؛ اولی این که بالاخره توسط بابا به عنوان فردی که رانندگی‌‌ش خوبه به رسمیت شناخته شدم و دوم نقل مکان کردن به خونه ی جدید. اتفاق های بد به حدی زیاد بودن که با فکر کردن بهشون دلم میگیره و اشک از چشمام سرازیر میشه.

از 18 سالگی تا همین امروز من تو زندگیم فقط درجا زدم و این وسط فقط زمان بوده که مثل برق و باد گذشته و سِنم بیشتر شده بدون اینکه هیچ دست آوردی تو این سال ها داشته باشم. فقط داشتم با خانواده ام می‌جنگیدم. انتخاب رشته ی دانشگاهی و شغل آینده انقدر برام سخت و اذیتت کننده شده که حد نداره. نه کاری رو شروع کردم و نه هدفی رو دنبال کردم و این برای من که پر از آرزو و امید بودم خیلی ناامید کننده است. انقدر اوضاع زندگیم خرابه که موقع فوت کردن شمع تولدم نمیدونم چه آرزویی بکنم، فقط امیدوارم آرامش به زندگیم برگرده.

کادوی امسالم به خودم کتاب "حال کاملا استمراری" هست :) 

تولدم مبارک :) 

  • یاسمن گلی:)
  • شنبه ۲۰ آذر ۰۰

شکنجه

از لابه لای تمام خاطره های بد، ذهنم امروز بی هوا پرواز کرد به روز های تلخی که برای من حکم روز های اسیری رو دارن. 

اولین باری که کلاس زبان افتادم ترم Run3بود. اون زمان کانون زبان میرفتم. معمولا هم ترم هایی که 3 داشت فاینال های سختی داشت. من اون موقع کلاس چهارم ابتدایی بودم. اون روز که جواب فاینال اومد و بابام فهمید که افتادم یه رفتار بسیار عجیب دیدم...

بابا توخونه داد میزد و باهام دعوا می‌کرد. حتی گفت که دیگه بهم اجازه نمیده که کلاس زبان برم. حتی حتی حتی زنگ زد به خاله سمیه ام. اون موقع ها خاله ام یک دختر نوزاد داشت. بابا زنگ زده بود و به خاله ام میگفت کارگر نمیخوای یاسمن بیاد کهنه ی بچتو بشوره؟ حتی به مامانم میگفت ببین خواهرت الهام همیشه خونه اش کارگر هست، ببین یاسمن رو قبول نمیکنه به عنوان کارگر؟ اون شکنجه ی روحی، اون زخم عمیق، اون درد، هیچوقت از خاطر من نرفت فقط رو دلم موند کهنه شد. پدرم یه شکنجه گر ماهره... و من همیشه مورد عصابت گلوله های حرفاش بودم با اون ها رشد کردم و بزرگ شدم و رسیدم به سن بیست سالگی.

حالا دقیقا این روز ها که من گفتم میخوام رشته معماری برم دوباره حرف ها شروع شده. دوباره اذیت ها از سر گرفته شده تا جایی که به هرچیزی که علاقه داشتم ازم گرفته شده. تمام این حرف ها و حرکت ها هیچوقت از یادم نمیره. مطمعنم زخم این حرف ها هیچوقت خوب شدنی نیست. اما من امروز به روح خودم، به یاسمن درون خودم قول میدم که آدم موفقی بشم. حداقل خودمو به خودم ثابت کنم. این جمله "همه ی آدم های موفق که دکتر نیستن" رو به خودم ثابت کنم.

رو تک تک این زخم ها پا میزارم و اون ها رو میکنم پله های ترقی.

به ماند به یادگار تا روزی که به سراغ این پست بیام و فریاد شادی سر بدم که من تونستم :) 

  • یاسمن گلی:)
  • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۰۰

اولین سالگرد تولد گُلی

تقویم بیست و شش اردیبهشت یک هزار سیصد و نود و نه را نشان میداد که دست و ذهنم به تکاپو افتادن و نتیجه اش شد اینجا و " گُلی " و امروز سالگرد اون اتفاق زیباست :)

تو این یک سالی که من این صفحه رو باز کردم لحظات زیادی از زندگیم رو اینجا ثبت کردم . روزهایی بود که حالم عالی بود و روز هایی هم بود که حالم بدِ بد بود . همه اشون گذَشتَن و شاید خیلی هاشون دیگه آنچنان اهمیت نداشته باشن ولی اون چه که مهم بود و هست اینه که من اینجا رو با تمام احساسم دوستش دارم و وقتی به صفحه ام نگاه میکنم پر از حس خوب غیر قابل وصف میشم. 

من تو این یک سال با خیلی هاتون آشنا شدم ، خیلی هاتون راهنماییم کردین ، خیلی هاتون سعی کردین بهم دلداری بدین و حتی خیلی هاتون با خنده هام خندیدین و شاد شدین . از همتون بابت همراهیتون تشکر می کنم . 

این صفحه یک جورایی حکم دفترچه ی خاطره ی باارزشی رو برام داره که همیشه روی میزم حضور داره :) که صدو هفتاد و اندی خواننده داره .

مثل همیشه خواستم تو این حال خوب و اتفاق خوب با شما شریک بشم :) 

اولین سالگرد گُلی مبارک :)

پ.ن: به مناسبت سالگرد گلی لباس وبلاگ عوض شد :)

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۰۰

بستنی

صحبت شیرین امروزم راجب بستنیِ!

چند روز پیش میم یه شرط‌بندی کرده بود سر بستنی سالار و خب از اونجایی که باخت مجبور شد برای کل جمعیت حاضر بستنی بخره. داشتم حساب می کردم قیمت سالار امروز و همین الان (میگم همین الان چون ممکنه، یک ساعت دیگه گرون تر بشه!) nتومن هست و با محاسبه ی m تعداد نفر یه مبلغ بالایی میشه. این جا بود که جمله ی همیشگی خودم در مواجهه با گرونی به کار بردم و گفتم واقعا پول بی ارزش شده :/

گرونی به بستنی هم سرایت کرده. یادش بخیر یه روزهایی بود کیم پانصد تومن بود و الان دو هزار تومن.

اون موقع ها از این بستنی خانواده هایی که ظرف داشتن ته لاکچری و گرونی بود.قیمتش هم بیست هزار تومن بود. میگم این دیگه واقعا ته گرونی بود :-$

 دیروز رفتم بستنی خانواده بگیرم از این یک لیتری ها بدون ظرف، از همون هایی که پاکتی ان، فروشنده میگه 20 تومنِ!

بسوزه پدر گرونی :/

دیگه یه روزی میاد که بستنی رو هم نمیتونیم دست هر کسی ببینیم :(

انقدر که این مسئله اذیتم کرد که گفتم اینجا راجبش حرف بزنم بلکه اندکی از درد جگر سوزم کاهش پیدا کنه :-|

  • یاسمن گلی:)
  • سه شنبه ۱۷ فروردين ۰۰

شکسته شدن اولین طلسم در سال جدید

الان در حالت " آیم ذوقینگ" به سر میبرم ^_^

امروز میخوام راجب یکی از مشکلاتی که با پدرو مادرم داشتم و اکثرا سر این موضوع گلایه داشتم صحبت کنم.

من 98/8/8 گواهینامه گرفتم. پدر و مادرم روز های اول‌ که هرگززز بهم ماشین نمیدادن. کم کم بعد از گذشت چند ماه من در حضور پدر یا مادرم رانندگی میکردم. خب طبیعی هم بود. توی قانون راهنمایی و رانندگی یک بندی تحت عنوان این موضوع هست که کسی که تازه گواهینامه گرفته تا چند ماه اول‌ باید در کنار کسی که گواهینامه داره رانندگی کنه و خب من سعی می‌کردم با این موضوع کنار بیام. اما بعد از گذشت یک سال همچنان این ماشین ندادن ها ادامه دار بود. منم دیدم اینطوری نمیشه یاسمن خانمِ لجباز روی کار اومدن و این بار مدت زمان های بیشتری در حضور خانواده رانندگی میکردم.

وحالا امروز مفتخر هستم عرض کنم که امروز برای اولین بار بابا سوئیچ ماشینُ بهم داد تا برم و دور بزنم. البته بازهم تنها نبودم خواهر کوچیک ترم همراهم بود اما دیگه این بار برای اولین بار بود که بدون حضور بابا و مامان رانندگی میکردم و خیلی خوشحالم که امروز برای اولین بار این طلسم شکسته شد و بالاخره تونستن بهم اعتماد کنن و ماشین به دستم بدن :-)

خواستم این خوشحالی رو اینجا ثبت کنم تا به عنوان یه خاطره ی خوب ثبت بشه ^_^

من به شدت نسبت به امسال دید مثبتی دارم و مطمعنم که میتونم طلسم های بعدی رو هم یکی پس از دیگری بشکونم 8-)

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۸ فروردين ۰۰

کاش میشد به عقب برگشت

تو دوران ابتدایی یه دوستی داشتم به اسم "مرجان". مامان هامون باهم دوست شده بودن و رفت و آمد داشتیم. من شاگرد اول‌ کلاس بودم و مرجان شاگرد تنبل کلاس. با اون حال هیچ کدوممون درس خون بودن ملاک دوستیمون نبود. یه روزی از روز های خدا مامان من و مامان مرجان باهم میان مدرسه تا کارنامه ی نوبت اولمون رو بگیرن. ناظم تا چشمش به مامان من میوفته میگه خانم شما که مشکلی‌ نداری بچت همیشه نمره اش بیستِ. اونجا اولین جرقه ی حسادت تو دل مامان مرجان اتفاق میوفته و نمیدونم بعد از اون روز چه اتفاقی بین مرجان و مادرش افتاد که دیگه هیچوقت مرجان باهام مثل قبل نشد.

سال ها از این ماجرا گذشت. سال دومی که پشت کنکور بودم تو یکی از مرکز مشاوره های شهر به مرجان برخوردم. باهم احوال پرسی کردیم و گرم گرفتیم باهم شماره رد و دل کردیم. وقتی از رشته ای که درس میخونه پرسیدم گفت عکاس شده و حالا تو دانشگاه هم عکاسی میخونه. تو اینستاگرام فالوش کردم. از روی عکس ها و استوری هایی که می‌گذاشت فهمیدم کارش حسابی گرفته و حسابی موفقِ.

امروز مرجان تو حرفه ای که قدم گذاشته موفقیت رو بغل کرده و منی که همیشه شاگرد اول‌ کلاس بودم بعد از سه سال فارق التحصیل شدن از دبیرستان همچنان پست کنکوری محسوب میشم. 

گاهی وقت ها فکر می‌کنم به اینکه کاش هیچوقت شاگرد اول‌ نبودم. کاش فرزند اول‌ خانواده نبودم. اون وقت هیچوقت انقدر روی من زوم نمیشد و راحت تر می تونستم زندگی کنم. الان که به اطرافم نگاه میکنم همه ی دوستام دانشجو شدن راهشونو انتخاب کردن و میدونن از زندگی چی میخوان اما من هنوز مردد هستم! نمیدونم با خودم چند چندم! و این واقعا مشکل بزرگیه تو سن 20 سالگی من هنوز نمیتونم با خودم و درمورد شغلی که میخوام در آینده داشتم باشم یا تحصیلات دانشگاهیم صادق باشم. شاید اگه موقع انتخاب رشته محکم می ایستادم جلوی خانواده ام الان هیچوقت انقدر تو زندگیم درجا نمیزدم و ناامید به کتاب های جلو روم نگاه نمیکردم...

مقصر اصلی قطعا خودمم که این همه خودمو از زندگی عقب انداختم و کلی لطمه های روحی خوردم. کاش می‌شد به عقب برگشت...

  • یاسمن گلی:)
  • چهارشنبه ۲۰ اسفند ۹۹

آستینِ خیس

شما هم وقتی بچه بودین حین شستن دست هاتون آستین تون خیس میشد؛ یا فقط تنها من اینطوری بودم؟!

همیشه هم تو آب خوری مدرسه وقتی میخواستم آب بخورم آستینم خیس می شد :/

پ‌ن:هشتگ دوران ابتدایی

  • یاسمن گلی:)
  • شنبه ۲۷ دی ۹۹
تا نرود نفس ز تن پا نکشم ز کوی تو