من زنده ام !
اسارت مفهومی است که تا اسیر نشده باشی نمیتوانی آن را درک کنی.
پ.ن: برگرفته شده از کتاب من زنده ام ، نویسنده معصومه آباد
- یاسمن گلی :)
- سه شنبه ۲۴ دی ۰۴
من زنده ام !
اسارت مفهومی است که تا اسیر نشده باشی نمیتوانی آن را درک کنی.
پ.ن: برگرفته شده از کتاب من زنده ام ، نویسنده معصومه آباد

امسال… سالی بود که بیشتر از همیشه با خودم روبهرو شدم.
تلاش کردم روی شخصیتم کار کنم؛ اشتباههاتمو کمتر کنم، از روی هیجانهای منفی تصمیم نگیرم، از مشکلات فرار نکنم و یاد بگیرم چطور با دل و ذهنی آرومتر و منطقیتر به مسائل نگاه کنم.
کمکم یاد گرفتم خودمو باور کنم…
یاد گرفتم تواناییهامو دستکم نگیرم و برای رویاهایی که تو دلم دارم، تمام توانم رو بذارم.
تو این یک سال، تو مسیرهای جدید پا گذاشتم؛
به مسابقات کشوری تیراندازی رفتم، تجربههای تازهای به دست آوردم، و برای تبدیل شدن به یک پرستار توانمندِ واقعی، قدم های کوچیک برداشتم و به سمت جلو رفتم.
تلاش کردم هوای روحم رو داشته باشم، جلسات مشاورهمو ادامه دادم و سعی کردم زخمای قدیمی رو آرومآروم ترمیم کنم.
استرس جنگ رو تجربه کردم، خندیدم، شکستم، گریه کردم، دوباره از نو بلند شدم و با همهی وجود برای آرامش درونم جنگیدم.
تو این مسیر طولانی و گاهی سنگین، بودنِ یک "همراه"کنارم نعمت بزرگی بود؛ کسی که حضورش قوت قلبم شد، پناهم بود و تکیه گاهم شد.
بودنش، دردها رو سبکتر کرد و روزای سخت رو قابل تحملتر. و حتی صدای خنده هامو بلندتر . کسی، که من صداش میزنم نفسم. در کنار این آدم قلب من با صدای شاد تری نسبت به همیشه میتپید. بابت بودنش تو زندگیم هزار بار خدا رو شاکرم. و بودنش تو زندگیم یه معجزه است.
و در نهایت
میخوام از خودم تشکر کنم.
از یاسمنی که وسط تمام سختیها، جاده رو ادامه داد… که جنگید، ساخت، رشد کرد و محکمتر شد.
یاسمن عزیزم
دختر خوشقلب و صبور من
خوشحالم که تو آذر به دنیا اومدی، عروس پاییزی من.
به خودت افتخار کن؛ تو ارزشمندتر از چیزی هستی که فکر میکنی.
تولدت مبارک یاسمن قشنگم.
تولدم مبارک منِ عزیز. 🍂🎂✨
🖇به یادگار از ۲۰ آذر ۱۴۰۴
این روزها فقط دلم میخواهد در اتاقم بمانم.
عود روشن کنم، بگذارم بوی آرامش در هوا پخش شود، بنشینم روی تخت، پتو را تا کمرم بکشم بالا و کتابی را که مدتهاست منتظرش بودم، باز کنم.
از نظر روحی خستهام، آنقدر که حتی صدای پیامها و دعوتهای دوستان هم برایم سنگین شده. دلم نمیخواهد در جمع باشم، نمیخواهم توضیح بدهم، لبخند بزنم یا وانمود کنم که حالم خوب است.
خستگی دانشگاه، بیمارستان، رفتوآمدها و آدمها، همه با هم مرا خسته کردهاند. گاهی حس میکنم فقط میخواهم خاموش شوم، بیهیاهو، در سکوت اتاق خودم.
میدانم بقیه انتظار دارند همیشه فعال باشم، اجتماعی، پرانرژی... اما دلم میخواهد بر خلاف این انتظارها رفتار کنم، تابو بشکنم و چند روزی را تماماً برای خودم باشم.
نه برای فرار، بلکه برای بازگشت.
برای اینکه دوباره بتوانم نفس بکشم، خودم را پیدا کنم، و آرامشی را که بین شلوغی روزها گم کردهام، از نو به آغوش بکشم.
عاشق خندههاتم، اون لحظههایی که میخندی انگار دنیا یهدفعه روشنتر میشه، انگار خودِ زندگی داره لبخند میزنه به من.
عاشق صدای خندههاتم، همون صدایی که از ته دل میاد و میتونه خستگیِ چند روزمو بشوره ببره.
عاشق اون لحظههام که یه شیطنت کوچیک میکنی، بعد با خندهای شیرین همه چیزو قشنگ میکنی، انگار هیچ ناراحتیای تو دنیا وجود نداره.
عاشق قوس لبهات موقع خندههاتم، اون حالت خاصی که فقط خودت داری، که با یه لبخندِ کوچیک دلمو میلرزونی.
خندههات برای من فقط یه صدا نیستن، یه آرامشن… یه دلیل برای ادامه دادن.
وقتی میخندی، همهچیز قشنگتر میشه، حتی من.✨️
این روزها حجم مشغلههام به حدی زیاد شده که واقعاً دارم از پا درمیام. صبح چهارشنبه، وقتی باید برای شیفتم به بیمارستان میرفتم، دلم نمیخواست حتی از تخت جدا شم. توی راه، حدود ۶ و نیم صبح، وسط خیابون، پشت فرمون، بی هوا زدم زیر گریه. اشکام خودشون سرازیر شدن. اونقدر خسته بودم که فقط دلم میخواست بغل کسی باشم که بفهمه چی دارم میکشم. رفتم تو بغل عشقم و فقط گریه کردم.
احساس میکنم فشار شیفتهای طولانی، برنامهریزیهای بیرحمانهی دانشگاه، و حجم مسخرهی درسها و میانترمها دارن کمکم خفهم میکنن. دیگه چیزی ازم نمونده. انگار دارم باقیموندهی انرژیام رو با هر شیفت خرج میکنم و چیزی برنمیگرده.
بودن توی بیمارستان برام از یه تجربهی یادگیری، تبدیل شده به یه جور فرسایش روحی. حس میکنم دارم از درون خالی میشم.
از طرفی، همهچیز به هم گره خورده — درس، شیفت، امتحان، خستگی، بیخوابی. حتی دیگه وقت کتاب خوندن هم برام نمونده، کاری که همیشه برام پناه بود. حالا انگار زندگیم شده یه چرخهی تکراری از خستگی و اجبار.
گاهی با خودم فکر میکنم که این مسیر قراره منو به کجا برسونه؟ و جوابی براش پیدا نمیکنم ...
مشاورم میگفت من از اون دسته آدمهایی هستم که دو دستی به گذشته چنگ میزنم، از تغییر میترسم، تغییرات رو سخت میپذیرم و رها کردن برام همیشه دشواره. راست هم میگفت... چون وقتی به خودم نگاه میکنم، میبینم چقدر بارها با دستهای خودم خودمو اسیر کردم، چقدر موقعیتها و فرصتهای جدید رو به خاطر ترس از دل کندن، از دست دادم.
از اون روز به حرفش فکر میکنم. با خودم میپرسم: کجای گذشته اونقدر قشنگ بوده که هنوز نمیخوام رهاش کنم؟ آیا واقعاً همهچیز زیبا بوده یا فقط ذهنم مثل یه قاب عکس، بخشهای خوبش رو نگه داشته و بقیه رو محو کرده؟ شاید ما آدمها به گذشته نمیچسبیم چون زیباتره، بلکه چون آشناتره... چون تغییر، یعنی وارد شدن به دنیایی که هنوز بلد نیستیم، جایی که کنترل نداریم.
تغییر شبیه یه پرش وسط تاریکی میمونه؛ ما ترجیح میدیم روی زمین سخت و شناختهای بایستیم، حتی اگر پر از خار باشه؛ تا اینکه به چیزی ناشناخته پا بذاریم. ولی واقعیت اینه که موندن تو گذشته، مثل نگه داشتن چیزی در مشت بستهست؛ هرچی محکمتر فشارش بدی، بیشتر خسته میشی و دستت زخم میشه.
شاید ترس از تغییر، بیشتر از خودِ تغییر ما رو زخمی میکنه. شاید سختترین بخش ماجرا، همین لحظهی دل کندنه... لحظهای که باید یاد بگیری با احترام از گذشته خداحافظی کنی و با شجاعت به آینده خوشامد بگی.
پ.ن: امروز ۲۰ ام هست، کسی میدونه چرا بیان به صورت خودکار زده ۲۱ ام؟!

✨️رویای من ساده اما عمیق است…
🫖یک کافهکتاب کوچک، با بوی قهوهی تازهدم که در هوا میپیچد و لابهلای صفحات کتابها گم میشود. جایی که آرامش نه فقط یک حس، بلکه مثل موجی نرم، از دیوارها و نگاهها عبور میکند.
🧱دکور کافه از چوب گرم و صمیمی ساخته شده، و همهجا پر است از کاراکترهای کارتونی و عروسک های ریزو درشت در لابه لای قفسه های کتاب که عاشقشانم؛ انگار گوشهگوشهی کافه، عطر دوران کودکی را زنده میکند.
🐈در گوشهای از کافه، یک گربهی پشمالو با چشمهای گرد و مظلوم، درست شبیه همان که در کتاب کافه ماه کامل آمده، روی مبل کوچکش لم داده. گاهی با کشوقوس تنبلانهای، نیمنگاهی به مشتریها میکند و دوباره پلکهایش را میبندد.
🌸روی میز، درون یک گلدان شیشهای، گلهای نرگس با تزئینات لطیف گل عروس میدرخشند. کنارش کتابی باز مانده… من با لبخند به سمتش میروم، دستم را روی صفحه میگذارم و دوباره غرق در دنیای داستان میشوم.
🍂پاییز که از راه برسد، من پشت بار میایستم. آبجوش را آرام و حسابشده روی دریپر میریزم… صدای ظریف و دلنشین جاری شدن آب، مثل موسیقی آرامی در پسزمینه میپیچد و با عطر قهوه قاطی میشود. قهوه که آماده میشود، دستهایم را دور گرمای لیوان حلقه میکنم، به خیابان بارانی خیره میشوم و به نمنم باران که بر شیشه میرقصد، گوش میدهم.
🪽در آن لحظه، دنیا خلاصه میشود در بوی قهوه، صدای آب، ورق خوردن کتاب، گلهای نرگس، رقص برگ های زرد و نارنجی خیابان
و بارانی که آرام و بیصدا میبارد…
اجازه بدین سر صبح عفت کلامم رو حفظ کنم و به این جمله اکتفا کنم که :
کلاس ترم تابستون ، درس معارف ! ساعت ۷ ونیم صبح شنبه ، واقعا خره :/