۵ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

ولخرجی

این روزها زیادی به این مسئله فکر می کنم که آیا من آدم ولخرجی هستم یا نه؟ اینکه دلم خیلی از وسیله ها رو میخواد اما گرونن دلیل بر ولخرج بودنِ منِ؟

از نظر میم من به جای خریدن خیلی از لوازم میتونم پولمو سرمایه گذاری کنم و سود خوبی به دست بیارم؛اما به نظرم میم در نظر نمیگیره که همه ی ما آدم ها یک بار به دنیا می آیم و یک بار حق زندگی داریم،پس چرا نباید از این زندگی نهایت استفاده رو ببریم؟!

قطعا مخالف پس انداز کردن نیستم اما به یک اصلی هم  پایبندم. اون اصل تو ذهنم می گه :اگر وسیله ای تو ویترین دیدم و دلم خواست بخرم قطعا فقط همون روز از خریدن این وسیله خوشحال میشم اما اگر این وسیله رو به دلایلی به روز های بعدی موکول کنم چه بسا ذوق خریدن اون وسیله در من از بین میره بلکه شاید حتی دلم نخواد اون وسیله رو بخرم.هر چیزی یه موقعی داره تو روز های جوونی شاید خریدن کتونی های رنگارنگ حالمونو خوب کنه و تو دوره ی میانسالی خریدن دامن گلدار بهمون روحیه بده. اگر من با این کارها حالم خوبه و روحیه ی خوبی دارم چرا از خودم دریغ کنم؟

آیا خریدن یک و نیم متر سفره نانو متری 125 تومن که قیمتش میشه 187 تومن ولخرجیه؟

ممنون میشم یکم باهم مبادله اطلاعات داشته باشیم. دوست دارم بدونم نظر شما ها چیه.

پ. ن:کاملا معلومه که امروز سر یه سفره خریدن بنده متهم شدم به ولخرج بودن و همچنان این قضیه رو دلم مونده :) 

  • یاسمن گلی:)
  • چهارشنبه ۲۵ فروردين ۰۰

باغِ دوران میانسالی

این روزها میم مشغله فکری زیادی راجب تحصیلش، مهاجرت و شغلش داره. این مشغله رو من هم تاثیر گذاشته و خب گاهی وقتا زیادی فکرم درگیرش میشه. دیروز که داشتیم باهم حرف می‌زدیم میم گفت هر چقدر هم کار کنم فقط تا 60 سالگیه بعد از اون خودمو بازنشسته میکنم و میرم برای خودم یه زمین میخرم و توش کشاورزی میکنم. منم گفتم یه باغ با سلیقه ی خودمون درست کنیم که وسطش یه خونه باشه با پنجره های شیشه ای بزرگ که از زمین تا سقف رو بپوشونه. درخت های مورد علاقمو هم گفتم که باید تو باغ بکاریم؛ مثل درخت آلوچه، درخت بید مجنون.

میم هم گفت که دوست داره سبزی هم پرورش بده. بهش گفتم میتونم توچیدنشون کمکش کنم ولی تو پرورششون علاقه ای ندارم :دی

لابه لای سبزی ها گفتم سبزی های مورد علاقه من حتما باید باشه که شامل تره و پیازچه میشه :)

میم هم گفت که دوست داره ریحون هم به این لیست اضافه بشه :)

به میم گفتم دوست دارم کاهو هم بکاریم آخه خیلی خوشمزه ان :)) علاوه بر اون عاشق برداشتشون هستم ^_^

لابه لای این صحبت ها داشتم به این فکر میکردم که اگر واقعا این باغ قشنگ بشه و به دلم بشینه میتونم یه قفسه کتاب  و صندلی ننویی هم به وسایل خونه اضافه کنم و اون دوران با خیال راحت اونجا کتاب بخونم :)

همیشه بعد از این همه رویا پردازی به خودم میگم درسته از دید دیگران این حرف ها یه رویا بیشتر نیست اما ما زاده شدیم تا به رویاهامون رنگ واقعیت بدیم. ما زنده ایم تا زندگی کنیم و رویاهامونو به حقیقت تبدیل کنیم :)

به امید اون روز ^_^

  • یاسمن گلی:)
  • جمعه ۲۰ فروردين ۰۰

بستنی

صحبت شیرین امروزم راجب بستنیِ!

چند روز پیش میم یه شرط‌بندی کرده بود سر بستنی سالار و خب از اونجایی که باخت مجبور شد برای کل جمعیت حاضر بستنی بخره. داشتم حساب می کردم قیمت سالار امروز و همین الان (میگم همین الان چون ممکنه، یک ساعت دیگه گرون تر بشه!) nتومن هست و با محاسبه ی m تعداد نفر یه مبلغ بالایی میشه. این جا بود که جمله ی همیشگی خودم در مواجهه با گرونی به کار بردم و گفتم واقعا پول بی ارزش شده :/

گرونی به بستنی هم سرایت کرده. یادش بخیر یه روزهایی بود کیم پانصد تومن بود و الان دو هزار تومن.

اون موقع ها از این بستنی خانواده هایی که ظرف داشتن ته لاکچری و گرونی بود.قیمتش هم بیست هزار تومن بود. میگم این دیگه واقعا ته گرونی بود :-$

 دیروز رفتم بستنی خانواده بگیرم از این یک لیتری ها بدون ظرف، از همون هایی که پاکتی ان، فروشنده میگه 20 تومنِ!

بسوزه پدر گرونی :/

دیگه یه روزی میاد که بستنی رو هم نمیتونیم دست هر کسی ببینیم :(

انقدر که این مسئله اذیتم کرد که گفتم اینجا راجبش حرف بزنم بلکه اندکی از درد جگر سوزم کاهش پیدا کنه :-|

  • یاسمن گلی:)
  • سه شنبه ۱۷ فروردين ۰۰

شکسته شدن اولین طلسم در سال جدید

الان در حالت " آیم ذوقینگ" به سر میبرم ^_^

امروز میخوام راجب یکی از مشکلاتی که با پدرو مادرم داشتم و اکثرا سر این موضوع گلایه داشتم صحبت کنم.

من 98/8/8 گواهینامه گرفتم. پدر و مادرم روز های اول‌ که هرگززز بهم ماشین نمیدادن. کم کم بعد از گذشت چند ماه من در حضور پدر یا مادرم رانندگی میکردم. خب طبیعی هم بود. توی قانون راهنمایی و رانندگی یک بندی تحت عنوان این موضوع هست که کسی که تازه گواهینامه گرفته تا چند ماه اول‌ باید در کنار کسی که گواهینامه داره رانندگی کنه و خب من سعی می‌کردم با این موضوع کنار بیام. اما بعد از گذشت یک سال همچنان این ماشین ندادن ها ادامه دار بود. منم دیدم اینطوری نمیشه یاسمن خانمِ لجباز روی کار اومدن و این بار مدت زمان های بیشتری در حضور خانواده رانندگی میکردم.

وحالا امروز مفتخر هستم عرض کنم که امروز برای اولین بار بابا سوئیچ ماشینُ بهم داد تا برم و دور بزنم. البته بازهم تنها نبودم خواهر کوچیک ترم همراهم بود اما دیگه این بار برای اولین بار بود که بدون حضور بابا و مامان رانندگی میکردم و خیلی خوشحالم که امروز برای اولین بار این طلسم شکسته شد و بالاخره تونستن بهم اعتماد کنن و ماشین به دستم بدن :-)

خواستم این خوشحالی رو اینجا ثبت کنم تا به عنوان یه خاطره ی خوب ثبت بشه ^_^

من به شدت نسبت به امسال دید مثبتی دارم و مطمعنم که میتونم طلسم های بعدی رو هم یکی پس از دیگری بشکونم 8-)

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۸ فروردين ۰۰

نیروانای ناممکن ما

عنوان کتاب :نیروانای ناممکن ما

نام نویسنده :مهدی ملکشاه

انتشارات ثالث

تعداد صفحات کتاب:104

اولین بار عکس این کتاب و معرفیشو در پیج اینستاگرام شهرکتاب دیدم و با توجه به معرفی که گذاشته بودن کنجکاو شدم که بخونم. مرداد 99 دقیقا یک روز قبل از کنکور با خانواده به شهر کتاب رفتم و هنگام خرید کتاب با نویسنده اش هم ملاقات کردم و خیلی از این بابت ذوق زده شدم . حتی ازشون امضا هم گرفتم :) 

خب خلاصه ای از کتاب که منُ به شدت به خودش جذب کرد :

روزگار بدی بود. من تهران زندگی میکردم و مائده ساری. هر دو هفته یک بار، فاصله ای دویست و پنجاه کیلومتری را طی می کردم. فاصله ای که بین تنمان بود. گاهی شب ها وقتی در بستر دراز کشیده بودیم و چشم ها را بسته بودیم به امید این که به خواب راه پیدا کنیم، آن قدر بزرگ می‌شدیم که در میانه ی کوه ها تنمان به هم می رسید و می‌توانستیم دست‌هایمان را به هم برسانیم. ناهمواری‌های البرز را، کوه ها و دره اش را مثل بستری ناهموار زیر تنمان احساس می کردیم و مه و ابرِ انبوهِ فرازِ البرز لحافمان بود و ماه، چراغ شب خواب. 

مسیر کتاب در عین ملایمتی که داره تلاطم زندگی یک فرد را به نمایش گذاشته و در همین حین راجب نیروانا ی پنهان همه ی انسان ها صحبت میکنه.

امیدوارم از خوندن این کتاب لذت ببرین :) 

  • یاسمن گلی:)
  • پنجشنبه ۵ فروردين ۰۰
صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست ...