۴ مطلب در شهریور ۱۴۰۱ ثبت شده است

استقلال آزادی...

شب سه شنبه در خیلی از شهر های ایران تجمعات مردمی زیادی به پا شد .از بین اون همه عکس و فیلم پخش شده فیلم دختری جوان که از قضا همشهری من هم هست دست به دست چرخید و سر و صدای بلندی را به پا کرد تا حدی که اون فیلم توسط مسیح علی‌نژاد باز نشر شد . 

شاید خیلی از شما ها این ویدئو را ندیده باشید پس بگذارید برایتان توصیف کنم. دختر سفید پوشی که شال را از سر برداشت و شال در دست در میانه ی میدان چرخید و چرخید گویی رقص سماع را اجرا می‌کرد ‌.در نهایت شال خود را در آتش انداخت و پس از آن چند دختر دیگر شال را از سر برداشته و در آتش افکندند. 

بار ها و بارها آن فیلم را دیدم . حتی روی آن صداگذاری اهنگ "من رویایی دارم از جنس آزادی " از شادمهر شد و باز هم غوغا کرد . از آن لحظه من به شخصه تک تک تاریخ هایی که در مهر ماه نوبت دکتر و حتی ترس عمل جراحی که در پیش دارم را به باد فراموشی سپردم ‌و به یاد این دختر جوان و شجاع سرزمینم هستم . روز بعد از انتشار این فیلم تعدادی از همشهری هایم مدعی شدن که این دختر همان شب دستگیر شد . با شنیدن این خبر قلبم از حجم این اندوه فشرده شد . از صمیم قلبم برای او آرزوی سلامتی دارم و نگران آینده ی نامعلوم آن دختر هستم.

من در دل بار ها و بار ها این دختر و  تمامی دختران سرزمینم را که شجاعت به خرج دادند و با شهامت برای بیان خواسته های خود به میدان امدند آفرین می‌گویم و تحسینشان میکنم. در واقع خواسته همه ی ما چیزی نیست جز اجرای شعار ملی کشورمان : استقلال ، آزادی....

ما دختران این سرزمین آزادی میخواهیم . حق تعیین نوع پوشش خویش را مطالبه می‌کنیم. ما نه اغتشاشگر هستیم و نه بیگانه . ما مردم ایرانیم . دختران و پسرانی که در همین آب و خاک متولد شده و پرورش یافته اند. 

ما برابری می‌خواهیم. 

خشونتی که در پیش گرفته اید راه حل این مطالبه نیست . برای یک بار هم که شده به صدای این ملت دردمند گوش دهید ...

پ.ن.آپدیت.12:06:44.یک مهر : بین این همه حال بد اولین روز پاییزیتون و فصل پادشاهی پاییزی های عزیز از جمله خودم مبارک :)

  • یاسمن گلی:)
  • پنجشنبه ۳۱ شهریور ۰۱

دختری که رهایش کردی

اسم کتاب : دختری که رهایش کردی 

نویسنده: جوجو مویز 

مترجم : کتایون اسماعیلی 

نشر ملیکان

کتاب "دختری که رهایش کردی " روایت زندگی دو دختر به نام "سوفی" و "لیو" است که هر کدام در دهه های جداگانه ای زندگی می‌کنند.سوفی در صد سال قبل و لیو در زمان حال ، و تنها چیزی که آن دور را به هم پیوند داده پرتره ای است که از سوفی در زمان جنگ جهانی اول به یادگار مانده است. 

سر گذشت سوفی در زمان جنگ جهانی اول و قلم روان نویسنده برای بیان روز های جنگ و اشغال فرانسه توسط آلمان بسیار تاثیرگذار و ملموس است. نویسنده در این کتاب به خوبی قدرت عشق را به تصویر می کشد . 

این کتاب جذاب به دست نویسنده ی محبوب "جوجو مویز" به نگارش در آمده که نامزد بهترین رمان در سال است . بی شک نمی‌توان از ترجمه ی روان خانم "کتایون اسماعیلی "چشم پوشی کرد. 

از آثار ماندگار و پرمخاطب این نویسنده انگلیسی "من پیش از تو "، "پس از تو " ، یک بعلاوه یک " می توان یاد کرد. 

برشی از صفحه ی ۴۳۶ کتاب : 

-میدونم که خیلی چیزا میتونن تغییر کنن گِرگ ، این که چطور چیزایی که قسم می خوری اذیتت نمیکنن ، باعث میشن طعم چیزای خوب هم از بین بره .

+اما ...

-و اینم میدونم که از دست دادن چیزایی که مردم دوست دارن ،می تونه آزارشان بده .من دوست ندارم یه روز لیو تو چشمام نگاه کنه و با این فکر تو ذهنش درگیر باشه که "تو اون مردی هستی که زندگیمو خراب کردی " .

پ.ن: نظر شما راجب این کتاب چیه ؟ 

  • یاسمن گلی:)
  • جمعه ۱۸ شهریور ۰۱

هما زن نقی

از وقتی که مصرف قرص هایی که  روانپزشک تجویز کرده رو شروع کردم تو موقعیت هایی که همه ی اعضای خانواده عصبی میشن ، من هر هر میخندم :/

یاد یکی از فصل های پایتخت افتادم که هما (زن نقی ) قرص آرامبخش می‌خورد، تو موقعیت های حساسی که می‌خواست عصبی بشه یا بقیه عصبی بودن اون میزد زیر خنده :))

بابا که بهم میگه کاش زودتر قرص بیخیالی رو برات گرفته بودیم :)) و در همون حین رو میکنه به مامانمو میگه اکرم ، یاسمنُ ببین پخ کنی میخنده :)) میای امتحان کنیم؟:)) شبیه اسباب بازی شون شدم که حسابی از وضعیت روحیش راضی ن :)

برام مهم نیست شادی های امروزم وابسته به قرص شده، فقط میدونم که واقعا نیاز داشتم به این شادیِ غیر واقعی. دچار یه حس بی حسی نسبت به همه چی شدم و واقعا از این بابت از ته قلبم خوشحالم ‌. به قول سارن : بیخیال غم اصن خلایق هرچی لایق ، یه امشبو جمع بشیم بریم سرزمین عجایب :) !

  • یاسمن گلی:)
  • چهارشنبه ۹ شهریور ۰۱

۰۶/۰۶

۰۶/۰۶ تاریخ خاصیه.نه برای اینکه تاریخ رندی هست بلکه بخاطر اتفاقاتی که تو اون تاریخ افتاده اونو برای من به عددی خاص تبدیل کرده. صبحِش وقتی سفیدی خورشیدو تو آسمون دیدم حال روحی آشفته ای داشتم.شب قبلش با میم صحبت کرده بودم و ذهنم حوالی حرف های اون شب در حال کنکاش بود.با این قسمت حرفش مشکلی نداشتم که می گفت شرایطشو نداره که وارد رابطه بشه .با اون قسمتش کار داشتم که می‌گفت عشق من براش عادت شده و باهاش کنار اومده . نه دلتنگی اذیتش میکنه و نه علاقه ای که به من داشته خفه اش میکنه .حتی برای اینکه مطمئن بشم ازش خواستم که به جون خودم قسم بخوره .قسم خورد که الان فقط در حد یه دوست معمولی دوستم داره .

همش از خودم می‌پرسیدم مگه میشه ؟ مگه عشق و دوست داشتن عادت میشه؟مگه قلب آدم میتونه اون حجم از محبت رو فراموش کنه ؟ اونم در عرض ۵ ماه و نیم!همش به خودم می گفتم یعنی من مقصرم و به عشق و علاقه ام دامن میزنم؟ اینطوری باعث میشم نتونم اون علاقه رو کم رنگ کنم؟ 

اون شب حرف هایی شنیدم که هیچوقت تصورش رو نمیکردم از اون آدم بشنوم.هیچوقت انتظار شنیدن اون جملاتو نداشتم.حس آدم خطاکاری رو داشتم که نباید عاشق اون آدم باشه . گرچه هنوزم اون حس همراهمه ‌...

حتی ساعت ها برای مشاور مشترکی که من و میم میرفتیم تایپ کردم و تایپ کردم از حرف ها و مکالماتمون گفتم. اولش که کلی توبیخ شدم که چرا به میم پیام دادم . اما بعدش جمله ای رو روی صفحه ی گوشی دیدم که خودم بارها و بارها اون احتمال رو با رنگ قرمز روش خط زده بودم.

برای مشاور نوشته بودم :چطوری اون همه عشقی که میم ادعا می‌کرد تبدیل به عادت شد؟من چطوری این همه عشق و دوست داشتن رو تبدیل به عادت کنم؟

و جواب این بود :بحث عشق نبود از قضا،بحث عادت بود.که ترک عادت اولش سخته بعد قابل ترکه.

نمیتونستم باور کنم ولی رفتارهای میم با حرف های مشاور همخونی داشت .نمیشد چیزی رو کتمان کرد . 

حال روحیم ثانیه به ثانیه بدتر می‌شد تا جایی که دیگه واقعا کنترل کردن احساسم از توانم خارج شد و بدون توجه به هرچیزی تو اتاقم نشستم و با صدای بلند از ته دلم زار زدم .بابا از شرایط روحی که دچارش شده بودم به شدت ترسید. تقریبا ساعت ۹ شب بود که به من زنگ زد و گفت که پیش روانپزشک وقت گرفته و لباس بپوشم و بیام مطب دکتر پوراصغر و از این بابت من اندازه یه دنیا مدیون پدرم هستم. انگار اون لحظات نیاز داشتم یه نفر فقط قضاوتم نکنه و باهام حرف بزنه. دکتر حرف های قشنگی زد که تا عمر دارم فراموش نمیکنم . به من گفت عشق اگر عشق باشه به عادت تبدیل نمیشه. بهم گفت تو واقعا اون آدمو  عاشقانه دوست داری و به اون رابطه پایبندی . حالا برای رفتن اون آدم نباید ناراحت و غصه دار باشی و اشک بریزی بلکه اون آدم باید ناراحت باشه که تو رو از دست داده .تو دنیایی زندگی می‌کنیم که آدما به روابطشون پایبند نیستن ولی تو بودی و هستی پس اون آدم یه طلای ناب رو از دست داده. می‌گفت تو اونو به قلبت راه دادی. اون آدمو کردی بخشی از وجودت . وقتی شخصی بخشی از وجودت میشه نمیشه اونو از خودت جدا کنی و بعدش بگی عادت کردم به نداشتنش.مثل این میمونه که تو دستتو قطع کنی و بگی عادت کردم به نداشتنش.

و من چقدر به شنیدن این جملات نیاز داشتم ‌. از اینکه فهمیده بودم عشقی که من داشتم و دارم واقعیه و یه عشق زیبا رو تجربه کردم خوشحال بودم.از طرفی ظاهر قضیه بازم اینطوری نشون میداد که من بخشی از وجود میم نبودم . اون شب حرف های زیادی با روانپزشک رد و بدل شد و درنهایت باعث شد با تمام غمی که نسبت به عشقی که تنهایی تو قلبم دارم ،لبخند بزنم . بماند که کلی قرص هم به ریش نداشته ی من وصل کرد :))

به تنها جمله ای که قبل خواب داشتم فکر میکردم این بود که به قول میم "زمان همه چی رو ثابت میکنه " . حتی اگه واقعا عاشق باشه باز هم زمان ثابت میکنه.

و در نهایت صبحی که به تاریکی شب سیاه بود ،شبی به روشنی روز رو برام رقم زد. 

پ.ن:راستی ۲۰۰+ شدنمون مبارک :) واقعا بابتش ذوق زده شدم. مرسی بابت همراهیتون .

  • یاسمن گلی:)
  • دوشنبه ۷ شهریور ۰۱
صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست ...