۸۳ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

پتانسیل من

داستان از این قراره که یکی از دوستام که هم سن منم هست (21سال) امروز استوری گذاشته و تولد یک سالگی بچشو تبریک گفته :)

بععدد من فقط پتانسیل اینو دارم که دوست پسرم که قرار بود باهم ازدواج کنیم رو تبدیل کنم به یه غریبه :) چقدر جالب! به قول علیرضا قربانی : غریبه ترین آشنای تو ام،یا به قول شادمهر که باغم تو صداش میگه :نه غریبم نه یه دشمن... 

پ. ن:بحث ازدواج و بچه داشتن نیست. من آدمی نیستم که اصلا بخوام تو این سن ازدواج کنم اما خب خسته شدم از درجا زدن. خسته شدم از اینکه هنوز تو این سن بگم که پشت کنکورم. و تو این درجا زدن ها من خیلی چیزهامو از دست دادم. برای مثال یه مدت اعتماد به نفسمو، یه مدت قدرت انتخابمو وحالا هم کسی که عاشقشم رو...

پ. ن:الان شبیه اردک های کلافه ای هستم که دلشون حمام آب گرم میخواد ولی بخاطر بخیه سرم نمیتونم برم :/

  • ۱۲
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • یاسمن گلی :)
    • يكشنبه ۸ خرداد ۰۱

    آرام جان نکن

    امروز تو باشگاه یه اتفاقی افتاد. امروز یکی از بچه های باشگاه به اسم آرام که اتفاقا من باهاش دوستم باشگاه نیومد. نکیسا_مربی _به یکی از بچه ها گفت که آرام نمیاد؟ اون دختر هم در جواب گفت که نه معلومه که امروز نمیاد. دوست پسرش اومده. از این جا به بعد من هم وارد جریان شدم و گفتم مگه دوست پسرش کجا بود؟ اون دختر گفت مگه نمیدونی پسرِ برای فلان اُستان هست. بعد از 9 ماه اومده دیدن آرام. من میدونستم آرام دوسالی هست که با یکی دوسته اما نمیدونستم این مدلیه. 

    همون لحظه یه واژه تو سرم تکرار شد "لانگ دیستنس". یاد خودم افتادم وقتی یه بار بعد از 9 ماه دیدن میم اومدم و تو وبلاگ از ذوق اون روز نوشتم. دلم می‌خواست همون لحظه به آرام زنگ بزنم. بگم "آرامِ جان" نکن. اشتباه منو تکرار نکن. با خودت بد تا نکن. قلب مهربونتو اینطوری به بازی نگیر...

    احتمالا  یه روزی که حالم بهتر از الان بود از رابطه ی لانگ دیستنس تو وبلاگ براتون حرف میزنم. فقط تنها توصیه ای که میتونم بکنم تو این شرایط اینه که بگم شاید خیلی چیزها با پارتنرتون عالی باشه، شاید یه رابطه ای رو تجربه کنین که از هر لحاظ بی نظیر باشه عین خود من که وقتی از خوبی های رابطمون  به بقیه میگفتم کسی باورش نمیشد؛اما حالا که من به ته داستان رسیدم میتونم بگم اگه برمیگشتم به اولِ داستان هیچوقت نمیخواستم که این رابطه رو تجربه کنم با توجه به تمام خوبی های میم، با توجه به تمام علاقه ای که من به میم داشتم و دارم. خواهش میکنم قبل از اینکه تصمیم بگیرین که یه رابطه ی لانگ دیستنس داشته باشید با چند نفر که این تجربه رو داشتن صحبت کنین.

    پ. ن:مکالمه ی دیشبِ من و نیلو خبر از حالم میده :)

    آپدیت 08:40:59 25 فروردین: جیغ زدنام و گریه کردنام و اسم میم صدا زدنام و نرو گفتن هام تو خواب به شدت آزار دهنده بودن. حالا دیشب به جای اون چند شبی که تو خواب جیغ جیغ میکردم و گریه میکردم خواب دیدم پیام داده و برگشته. چقدر تو خواب خوشحال بودم :)  دلم برات تنگ شده میمِ داستان من... 

  • ۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • یاسمن گلی :)
    • چهارشنبه ۲۴ فروردين ۰۱

    تغییر فصل

    از زمانی که اولین بادِ گرم بهاری گونه هامو قلقلک داده، همش به این فکر میکنم که پاییز و زمستونی که گذشت چقدر طولانی بود. به حدی سرمای زمستون تو دلم کولاک به پا کرده بود که یادم رفته بود بهار و تابستونی هم هست. انگار این تغییر فصل تلنگر خوبی برای من بود تا یاد وعده ی خدا بیوفتم:

    فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ﴿۵﴾ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ﴿۶﴾

    پس بعد از هر سختی آسانی هست. 

    بهارتون سرشار از آرامش 🦋

    پ. ن:ممنونم بابت تمام دلداری ها و راهکارهاتون. بابت تک تک پیام های عمومی و  خصوصی و ناشناس، واقعا ممنونم. چقدر خوبه که دارمتون :) حتی یه دوست ناشناس عزیز تو دوتا پست قبل تر ازم خواست به یه نحوی آدرس وبلاگم رو از طریق ایشون به میم برسونم تا بلکه با خوندن این حرفا نظرش عوض شه :)) چقدر شماها مهربونین❤️

    پ.ن:"دلم برات تنگ شده. نمیشه برگردی؟ :( " احتمالا این جمله مظلومانه ترین جمله ای هست که یه عاشق میتونه بگه. 

  • ۵
  • نظرات [ ۰ ]
    • یاسمن گلی :)
    • دوشنبه ۲۲ فروردين ۰۱

    دوراهی

     یادمه دوتا از خانم های وبلاگ نویس بیان از طلاقشون تو وبلاگ هاشون نوشتن و روزنوشت هایی در اینباره داشتن. روز های سختی رو داشتن ولی به آینده امیدداشتن.

    منم امروز و اینجا میخوام راجب رابطه ام بنویسم. من و میم بعد از 4 سال و 6 ماه و دو روز دوستی 22 اسفند تموم کردیم. خیلی منطقی فهمیدیم که زود باهم آشنا شدیم و راهمون جداست. خیلی منطقی برای هم دیگه آرزوی خوشبختی کردیم و با یه خداحافظی تمومش کردیم. اما برای من هنوز تموم نشده. یه بخشی از قلبم پیشش جا مونده. وقتی با دوستام حرف میزنم یهو اسمشو صدا میزنم. یا طبق عادت سعی میکنم موقع خداحافظی بگم تابعد اما جلوی خودمو میگیرم و به یه خدافز ختمش میکنم. رد حضورش بدجوری تو زندگیم پر رنگ بود.

    هی دارم به این فکر میکنم و به خودم میگم که یاسمن تو یه رابطه ی منطقی میخواستی بیا تحویل بگیر. دقیقا انگار ویژگی هایی که تو ذهنم برای یه رابطه و یه آدم در نظر داشتم رو تجربه کردم ولی کاش به اینجا ختم نمیشد. زندگی پر از کاش هایی هست که هیچوقت محقق نمیشن.  داستان زندگی من و میم هم تا اینجاش فقط مشترک بود. از این به بعد هر کس راه خودش رو میره و چقدر دردناک... 

    ط یه رویایی که نمیرسی به دستم

    نمیشی سهمم اما من همیشه عاشقت هستم

  • ۴
  • نظرات [ ۰ ]
    • یاسمن گلی :)
    • چهارشنبه ۲۵ اسفند ۰۰

    دردناک

    دوستت دارم هایی که با چشمای اشکی گفته میشن خیلی دردناکن.

  • ۷
  • نظرات [ ۲ ]
    • یاسمن گلی :)
    • چهارشنبه ۱۱ اسفند ۰۰

    مدرسه!

    همین که دیروز مجبور نبودم طبق برنامه ی زوج و فرد به مدرسه برم،

    منت خدای را عزّوجلّ که طاعتش موجب قربتست و شکرش اندر مزید نعمت هر نفس که فرو می‌رود ممد حیاتست و چون برمی آید مفرح ذات :)

    پ. ن:بازگشایی مدارس بعد از یک سال و اندی مجازی! 

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • یاسمن گلی :)
    • سه شنبه ۲ آذر ۰۰

    آخرِ آبان

    واقعا این آبانِ که داره عین اسب میتازه ؟:/

    من هنوز اجتماع طیف وسیعی از رنگ های نارنجی رو یک جا ندیدم چه برسه به اینکه حس کنم پاییز اومده و حالا داره به اندازه یک چشم بهم زدن میره! یا من زیادی درگیر مشکلات خودم هستم که یادم رفته زندگی یعنی چی و از بارون پاییزی غافل موندم یا زندگی واقعا رو دور تند خودش داره میچرخه. زندگی واقعا عجیبه! 

  • ۱۲
  • نظرات [ ۴ ]
    • یاسمن گلی :)
    • سه شنبه ۲۵ آبان ۰۰

    پیانو

    پیانو شده گوشه ی دنج و امن من،  کِلاویه هاش سقف شده و ستون پیانو شده دیواری که من بتونم بهش تکیه کنم. کنج پیانو زیر آوار حسرت ها و آرزو های دفن شده اشک میریزم و کسی نیست که صدای منو بشنوه...

    پ.ن :امسال بوی پاییز زودتر از خودِ پاییز سرو کله اش پیدا شد 🍂

  • ۱۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • یاسمن گلی :)
    • پنجشنبه ۱ مهر ۰۰

    شکنجه

    از لابه لای تمام خاطره های بد، ذهنم امروز بی هوا پرواز کرد به روز های تلخی که برای من حکم روز های اسیری رو دارن. 

    اولین باری که کلاس زبان افتادم ترم Run3بود. اون زمان کانون زبان میرفتم. معمولا هم ترم هایی که 3 داشت فاینال های سختی داشت. من اون موقع کلاس چهارم ابتدایی بودم. اون روز که جواب فاینال اومد و بابام فهمید که افتادم یه رفتار بسیار عجیب دیدم...

    بابا توخونه داد میزد و باهام دعوا می‌کرد. حتی گفت که دیگه بهم اجازه نمیده که کلاس زبان برم. حتی حتی حتی زنگ زد به خاله سمیه ام. اون موقع ها خاله ام یک دختر نوزاد داشت. بابا زنگ زده بود و به خاله ام میگفت کارگر نمیخوای یاسمن بیاد کهنه ی بچتو بشوره؟ حتی به مامانم میگفت ببین خواهرت الهام همیشه خونه اش کارگر هست، ببین یاسمن رو قبول نمیکنه به عنوان کارگر؟ اون شکنجه ی روحی، اون زخم عمیق، اون درد، هیچوقت از خاطر من نرفت فقط رو دلم موند کهنه شد. پدرم یه شکنجه گر ماهره... و من همیشه مورد عصابت گلوله های حرفاش بودم با اون ها رشد کردم و بزرگ شدم و رسیدم به سن بیست سالگی.

    حالا دقیقا این روز ها که من گفتم میخوام رشته معماری برم دوباره حرف ها شروع شده. دوباره اذیت ها از سر گرفته شده تا جایی که به هرچیزی که علاقه داشتم ازم گرفته شده. تمام این حرف ها و حرکت ها هیچوقت از یادم نمیره. مطمعنم زخم این حرف ها هیچوقت خوب شدنی نیست. اما من امروز به روح خودم، به یاسمن درون خودم قول میدم که آدم موفقی بشم. حداقل خودمو به خودم ثابت کنم. این جمله "همه ی آدم های موفق که دکتر نیستن" رو به خودم ثابت کنم.

    رو تک تک این زخم ها پا میزارم و اون ها رو میکنم پله های ترقی.

    به ماند به یادگار تا روزی که به سراغ این پست بیام و فریاد شادی سر بدم که من تونستم :) 

  • ۱۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • یاسمن گلی :)
    • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۰۰

    آزادی قسمت همه

    سلام 

    باید حرفمو با یک جمله معروف شروع کنم ! : ایشالا آزادی قسمت همه :))

    کنکور با بد و خوبش تموم شد :) بماند قبل کنکور تجربی نزدیک بود پس بیوفتم و بزنم زیر گریه و حتی بعد کنکور تجربی زدم زیر گریه :! 

    جونم براتون بگه که کنکور هنر چرا انقدر آسون بود ؟! آقا اگه من میدونستم با یک بار خوندن کتاب ها میتونم رتبه بیارم بخدا حرف کسی رو گوش نمیدادم و میرفتم کتاب کنکور هنر میخریدم :/

    از سختی کنکور تجربی هم نگم براتون :/ فقط دینیش اندکی آسون بود !

    کنکور زبان هم برای اولین بار بعد سه سال ثبت نام کردن و غایب بودن طلسمو شکستم و شرکت کردم.چه جذاب بود :) شبیه فاینال زبان کانون بود :) یهو سر جلسه دلم واسه کانون و اون سختگیری های مزخرفش تنگ شد ! سوالات عمومیش که در حد تجربی بود اما سوالات تخصصیش به 5 پارت تقسیم شده بود. اولین پارت مخصوص گرامر پارت بعدی برای ووکب یا همون لغات پارت بعد برای جاهای خالی درون مکالمه و پارت بعدی و بعدترش هم مخصوص کلوز و ریدینگ ! چینش سوالات به صورتی بود که از آسون به سخت چیده شده بود . در کل باید بگم که اگر به جای پشت کنکور بودن یکی از این دوتا رشته رو برای خوندن انتخاب میکردم کم کمش الان دو ترم از دانشگاهم تموم شده بود. هر دانشگاهی هم نه هااااقطعا تهران . حالا زبان رو که دوست ندارم اما هنر قطعا گزینه ی اول من بود :)

    خلاصه که مثل چی از انتخابم پشیمونم :)) پشت این لبخندا هم کلی درد پنهانه .

    از من به شما نصیحت اگر عاشق تجربی هستین انتخابش کنین وگرنه قیدشو بزنین بخدا همه چی تو پزشک شدن نیست. انسانیت و آدم بودن رشته ی خاصی نمیخواد .

  • ۱۲
  • نظرات [ ۸ ]
    • یاسمن گلی :)
    • جمعه ۱۸ تیر ۰۰
    که زخم هر شکست من حضور یک جوانه شد 🌱
    ***
    چه حسرتیست بر دلم
    که از تمام بودنت
    نبودنت به من رسیده
    آرشیو مطالب