۴۵ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

ایران خودرو

 تقریبا کل فامیل هم از قول بابام خبر دارن . بماند که چند نفری پیداشدن که هم من و هم بابا رو مسخره کردن  تقریبا کل فامیل هم از قول بابام خبر دارن . بماند که چند نفری پیداشدن که هم من و هم بابا رو مسخره کردن.

 دیروز بابا یهو بهم زنگ زد و گفت برم سایت ایران خودرو و تو قرعه کشی ثبت نام کنم. باور نمی شد با اینکه هنوز نتیجه معلوم نیست بابا برای ماشین دار شدنم قدم برداشته . با اینکه نتیجه ی این قرعه کشی اصلا معلوم نیست اما خیلی خوشحال شدم از قدمی که بابا برام برداشته . باید رو سفیدش کنم 

  • یاسمن گلی:)
  • سه شنبه ۱۳ خرداد ۹۹

امتحانات ترم خواهرجان

روزهایی که خواهرم امتحان ترم داره اوضاع خونه بدین شرح می باشد : 

خواهرم مثل گربه رو تخت لم میده

مامانم دستش کتاب مربوطه است و مدام کتابُ مرور میکنه و تا من بخوام یه حرفی بزنم سریع داد میزنه میگه هیس دارم درس می خونم 

ساعت که به ده صبح نزدیک تر میشه خواهرم یه خمیازه ای میکشه و میره تا برامون غذا بیاره

ساعت خونه که راس ساعت ده دینگ دینگ میکنه مامان از تو اتاق داد میزنه یاسمن بیا کمک

فقط دلم به حال اون معلم های ساده لوحی میسوزه که فکر می کنن خواهرم چقدر خوب تو این اوضاع قرنطینه پیشرفت کرده و همه ی امتحاناتش علی الخصوص امتحانات ترم دومشو بیست میشه و میان پی وی و هی از پیشرفت خواهرگرامیم تعریف میکنن

پ.ن : چقدر لوکشینِ عکسِ پستُ دوست دارم  

 

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۱۱ خرداد ۹۹

fernweh

واژه ای هست در ادبیات آلمانی به اسم " fernweh "  

به معنای "احساس دلتنگی برای جایی که هیچوقت نبودی و نرفتی " ...

دقیقا الان توهمین حالتم  

  • یاسمن گلی:)
  • جمعه ۹ خرداد ۹۹

لمس

فکر نمیکنم کسی توجهان به این فکر می کرد که یه روز امکان داره یه بیماری بیاد که حق کنار هم بودنو اَزمون بگیره و روزی برسه که دیگه لمس کردن و در آغوش کشیدن ممنوع شه ؛ چون علاوه بر  سلامتی خودت سلامتی عزیزی که تو بغلشی هم ممکنه دچار مشکل بشه .

تابستون پارسال وقتی داشتم فیلم" پنج فوت فاصله" رو می دیدم کلی گریه کردم . حتی تا چند روز همچنان تو فکر اون فیلم و اون نوع از بیماری بودم . و اما حالا ....

مامان عادت داره وقتی هر روز صبح بیدار میشم بیاد و بغلم کنه و بهم صبح بخیر بگه .از یه زمانی به بعد این کار مامان برام عادی شده بود از این کارش هیچ حسی بهم دست نمی داد. تا این که این فیلم و هم حس شدن با دختر و پسرِ توی فیلم منو به خودم آورد . از روز بعدش با عشق صبح ها مامانُ  بغلم می کردم و کلی از لمس دستاش لذت می بردم.

 نمی دونم چرا اما ما آدم ها تا زمانی که عزیزانمون کنارمون هستن کنارمون نفس می کشن راه میرن قد می کشن یا حتی خمیده میشن قدرشونو نمی دونیم اصلا انگار وجود ندارن انگار دوست داشتنمونُ فراموش می کنیم غرق دنیای خودمون می شیم غافل از اینکه اون ها هم جزئی از دنیای ما هستن . 

این بیماری و فاصله ای که حالا باعث شده چندماهی از لمس کردن  دست های عزیزانم و نفس کشیدن تو آغوششون محروم بشم ؛ سخت اذیتم می کنه ...

حالا لمس کردن دست ها و بغل کردن های از سر عشق برام آرزو شده ...

خداکنه اوضاع هرچه زودتر به حالت قبلش بگرده ...

 

 

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۴ خرداد ۹۹

سرآغاز

 

به نام خداوند لوح و قلم

حقیقت نگار وجود و عدم

خدایی که داننده ی رازهاست

نخستین سرآغاز آغازهاست

 

بچه که بودم بخاطر تشابه اسم من به گل ها مامان صدام میزد گلی تا جایی که تو مهدکودک همه فکر می کردن اسم من گلیِ

گُلی یعنی من یعنی یاسمن

برای درست کردن اینجا و اسمی که برای اینجا انتخاب کردم کلی با میم.ر فکر کردم تا با پیشنهاد خودم اسم خودمو روی این دفتربزرگ چندصدبرگ قرار دادم .

این جا دفترگلی ومن نویسنده ی اون دفتر یاسمن گلی این دفترو امروز آغاز میکنم

به وقت بیست و شش اردیبهشت یک هزارو سیصدو نودو نه  

 

 

  • یاسمن گلی:)
  • جمعه ۲۶ ارديبهشت ۹۹
تا نرود نفس ز تن پا نکشم ز کوی تو