۴۵ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

آخرین خنده :)

امروز صبح همین که کتاب ادبیات را باز کردم ناخداگاه یک سوال به ذهن خواب آلودم هجوم آورد. "آخرین باری که از ته دلت خندیدی کی بود؟"

اولین جوابی که به ذهنم رسید هجده شهریور بود. آخرین باری که میم را دیده بودم.اما سعی کردم خاطرات پراکنده ی ذهنم را در کنار هم بچینم تا به جواب درست تری برسم.

آخرین خنده ی از ته دلم مربوط به دیروز می شد.عقربه های ساعت تقریبا 10:30 صبح را نشانه گرفته بودند که من صدای میم را شنیدم. آن هم فقط از پشت تلفن! 

اما همین هم کافی بود تا آرامش مهمان قلبم شود و بخندم. 

راستی شما چطور؟ آخرین خنده ی از ته دل خودتان را به یاد می آورید؟ 

  • یاسمن گلی:)
  • چهارشنبه ۱۲ آذر ۹۹

رند ترین 9 تاریخ

سال ماه هفته روز ساعت دقیقه ثانیه 

شاید برای تمام آدم های روی کره ی خاکی روتین ترین چیز گذروندن روزهای عمرشون باشه و تاریخ ها براشون بی معنی! اما یه روزهایی خیلی خاص ان که حتی اون دسته از افراد رو هم به ذوق میاره؛ مثل روز میلادِ شخص مهم زندگیشون و یا رند ترین تاریخ!

مثلا همین 99/9/9 رند ترین 9 ای که تا الان دیدیم  ^_^

توی این تاریخ 9 ها جوری کنارهم چیده شده ان که همه رو به وجد میاره

شاید امروز هم مثل دیروز براتون روتین باشه ولی فقط کافیه یه نگاهی به تقویم کناردستتون بندازین تا لبخند مهمون خونه های دلتون شه. 

بزارین همین چیزهای کوچیک شادی رو بهتون هدیه بدن 

رند ترین9 تاریخ عمرتون مبارک 

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۹ آذر ۹۹

نقاشی

ذهن در شرایط استرس زا و یا تنش ممکنه سه رفتار رو در پیش بگیره:تسلیم، اجتناب و تعمیم افراطی؛ که به این رفتار ها رفتارهای ایمنی بخش میگن.

ذهن من از رو‌ش اجتناب استفاده میکنه و سعی میکنه از اون شرایط دور بشه. یکی از کارهایی که تو اون زمان ها انجام میدم نقاشی کشیدن هست.

این نقاشی هایی که میبینین حاصل اجتناب من در محیط استرس زا بودن.


پ.ن:سریال "شکارچی شهرُ "دیدم. لی مین هو مثل همیشه خوش درخشید 

  • یاسمن گلی:)
  • پنجشنبه ۲۲ آبان ۹۹

هدف :)

عشق و هدف دو عامل مهم تو تصمیم های مهم زندگی هستن. 

و حالا بعد از مدت ها من هدفم رو مشخص کردم. با مشخص شدن این هدف تو زندگیم حالا با چشم باز تصمیم گرفتم که بازهم پشت کنکور بمونم. عکسی که اول پست میبینین مربوط به همون تصمیم مهم زندگیمه.

زمان انتخاب رشته پدرم پافشاری زیادی برای انتخاب رشته های تربیت معلم، ارتش، بقیه الله و شاهد کرد. من هم در مرتبه ی اول حرفشونو گوش دادم و کدرشته هارو وارد کردم.

اما بعد از فکر کردن طولانی و حرف هایی که با میم رد و بدل شد در نهایت خودم با توجه به هدفی که داشتم بدون اینکه به خانواده ام حرفی بزنم اون کد رشته هارو حذف کردم. 

حالاهم اصلا از این بابت ناراحت یا پشیمون نیستم بلکه کاملا از انتخابم راضی ام و هنوز خانواده ام از این تصمیمم بی اطلاع هستن. 

امسال من یک درس بزرگ تو زندگیم گرفتم: "هرانسانی برای تصمیم های ریز و درشتش به یک هدفِ بزرگ نیازمندِ." 

حتی اگه نتیجه ی سال بعد هم مطلوبم نبود بازهم از این تصمیم پشیمون نمیشم و پای انتخابم می ایستم. 

پ. ن:جواب ها اومد. مردود شدم .فکر نمیکردم با این رتبه پرستاری تهران مردود شم !

  • یاسمن گلی:)
  • چهارشنبه ۱۴ آبان ۹۹

کمی آرامش :)

این روز ها انگار به حجم بیشتری از آرامش تو زندگیم نیاز دارم . یکی از راه هایی که برای افزایش آرامشم در نظر گرفتم پر کردن گوشیِ جدیدم با موسیقی بی کلام پیانو هاست . موقع انجام کار های روزمره ام پلی می کنم و با آرامش خاطر زیادی به کارام میرسم.

پیانو برای من حکم زندگی رو داره و من از شنیدن پیانو مثل نواختن اون به شدت لذت می برم و خوشحالم اینکارم باعث شده که تنبلیُ کنار بزارم و حالا تو وقت های آزادم پیانو میزنم. 

یک قطعه ای که من بشدت دوستش دارمُ براتون میذارم. پیشنهاد میدم حتما بهش گوش بدین . لحظاتتون پر از آرامش 

باهم بشنویم 

  • یاسمن گلی:)
  • دوشنبه ۲۱ مهر ۹۹

آلبوم عکس

هیچوقت از داشتن آلبوم عکس توی گوشی و کامپیوتر و هارد راضی نبودم . به نظرم عکس ها اونقدر خاطره ساز و به یادموندنی هستن که باید چاپ بشن و توی آلبوم عکسِ واقعی نگهداری شن. 

همین الانش وقتی مادربزرگ ها آلبوم های قدیمیو که باز میکنن و دونه دونه خاطره ی اون عکس هارو برامون تعریف میکنن ، سر ذوق میایم و کلی کیف می کنیم. حالا مثلا 30 سال دیگر رو درنظر بگیرین به نظرتون فرزندان و نوه های ما با دیدن چه چیزی باید ذوق کنن ؟ به نظرم هرچیزی سر جای خودش زیباست . عکس هایی که توی حافظه های مختلفی ذخیره می کنیم شاید سالی یک بارهم بهشون سر نزنیم و خبری ازشون نگیریم با این کار تمام خاطراتو به فراموشی میسپاریم.

عکس ها باید لمس شن ؛ مثل خاطره ها که برامون بادیدن اون عکس ها ملموس میشن.  

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۱۳ مهر ۹۹

یک عدد همیشه پشت کنکوری

این اولین باریه که بعد از سالهای زیادی که تو وبلاگ نویسی فعالیت میکنم تصمیم گرفتم تو این وبلاگ از خودِ واقعیم حرف بزنم و یقین دارم این وبلاگ قطعا از وبلاگ های قبلیم بیشتر دوست خواهم داشت :)
حال این روزهام زیاد تعریفی نداره و بخاطر همین دست و دلم به نوشتن نمیره و ذهنم تو تنش قرار داره . من یه پشت کنکوری با 19 سال سن هستم و کمتر از سه ماه دیگه 20 ساله میشم.  هیچوقت فکرشو نمیکردم که بخوام پشت کنکور بمونم اما این اتفاق به هر دلیلی افتاد و من پشت کنکور موندم . امسال هم رتبم دلبخواهم نبود و متاسفانه نمیتونم با این رتبه داروسازی تهران قبول بشم . به رشته های پیراپزشکی هم علاقه ای ندارم و اصلا با روحیاتم سازگاری ندارن . من چند روز متوالی به هرجا که ممکن بود رفتم و بامحیط کارهای زیادی روبه رو شدم اما نهایتا به بینایی سنجی علاقه مند شدم که باز ازاونجایی که تعداد کمی میگیرن شانس قبولیم کمه .

سخته پذیرفتن این موضوع که من بخوام برای سال بعد هم پشت کنکوری بمونم و در یک مقطع تحصیلی درجا بزنم. از نظر روحی تو خانواده ام به شدت تحت فشار هستم. شاید هیچکسی درکم نکنه چون تو موقعیت من کسی نیست اما به حدی حالم بده که حتی دلم میخواد بشینم و به حال و روز الانم گریه کنم.

هیچوقت نفهمیدم که چرا خانواده ام از همون اول روی نمرات درس هام حساس بودن و پدرم سر تک تک نمره ی کمی که میگرفتم دعوام میکرد. گاهی وقت ها میگم کاش درسم خوب نبود کاش این توانایی در من نبود و من می تونستم راحتتر زندگی کنم ...

اما با تمام دلم نمیخواد هایی که میگم و میگم نمیخوام پشت کنکور بمونم، می دونم اگه تو انتخاب رشته ام مردود شم مجبورم بمونم و باز هم سختی های زیادیو تحمل کنم.اخه بازم مثل پارسال متناسب با رتبم دارم انتخاب رشته ی آرمانی میکنم. دندان پزشکی ، پزشکی ، داروسازی ، فیزیوتراپی ، بینایی سنجی و پرستاری بین الملل تهران . همین. و اگر یکی از این ها قبول نشم خواه ناخواه بازم پشت کنکوری محسوب میشم ...

حالم خیلی بده و دلم نمیخواد با واژه ای بخاطر کنکور محدود بشم امیدوارم شانس همرام باشه و یکی از این رشته ها قبول شم 

  • یاسمن گلی:)
  • شنبه ۵ مهر ۹۹

ابرو !

نمیدونم چرا همیشه بعد از اینکه از آرایشگاه میام ساعت ها میشینم جلوی آینه و به این فکر میکنم این مدل ابرو به صورتم میاد و خدایی نکرده بزرگتر از سنم نشون نده !

حالاهم دقیقا به همین خود درگیری دچارم 

پ.ن: خیلی وقته به میم یه عکس دادم برام هدر درست کنه تا قالب وبلاگو عوض کنم اما خب هنوز درست نکرده میترسم بهش بگم بگه خب حالا که داری فتوشاپ یادمیگیری خودت برای تمرین درست کن 

  • یاسمن گلی:)
  • چهارشنبه ۱۲ شهریور ۹۹

حرف ها

یه روزهایی آدم دلش می خواهد ساعت ها بشینه و حرف بزنه اما شنونده ای نیست

یه روزهایی هم شنونده ای هست اما واژه گم میشه تو عمق حرف های ناگفته !

من می خوام حرف بزنم واژه هست حرف هام هم ردیف و مرتب تو ذهنم چیدم تا بیانشون کنم، تا نق بزنم ، تا غر بزنم ، یکم هم بغض این چندوقتُ هم چاشنیش کنم و گریه کنم ...!

این روزها هم میدونم دردم چیه و هم درمونی براش ندارم !
دردم یکی دوتا نیست اما با این حال برای هیچکدومشون درمونی ندارم جز صبر ...

کاری که دقیقا عین این سه سال کردم صبر و صبر و صبر ...

کاش راه دیگه ای وجود داشت ...

پ.ن:جوری که بامن رفتار می کنن باعث میشه حتی برای یه لحظه هم که شده باور نکنم که ده روز و سه ماه دیگه بیست سالم میشه ! چقدر زودبزرگ شدم (:

  • یاسمن گلی:)
  • دوشنبه ۱۰ شهریور ۹۹

حال و روزم

سلام دوستان

اول از همه از محبتی که نسبت به من داشتین و جویای احوالم بودین ازتون تشکر میکنم. خداروشکر کرونای من خوب شده و فقط گهگاهی سرفه میکنم که انشالا به زودی برطرف میشه .

پیرو پست قبل "شهریور  و کارهای مورد علاقه ام" همان روز که این پست را نوشتم و منتشر کردم اخبار اعلام کرد که پیشنهاد شده است کنکور یک ماه به تعویق بیوفتد .

باشنیدن این خبر به شدت ناراحت شدم و تصمیم گرفته بودم که کارهای مورد علاقه ام را  از همین الان از سر بگیرم . میم می گفت نکند سازمان سنجش بی هوا سری به وبلاگت زده باشد و من ناگریز گفتم با شانسی که من دارم این امر بعید نیست.

خلاصه شب بعدش خبر آمد که خیر کنکور درتاریخ مقرر برگزار می شود‌. حالا استرس جایش را با ناراحتی عوض کرده بود!

درهمان شب کذایی با پدرم دعوام شد و بخشی از کتاب های درون کتابخانه ام را در پذیرایی ریختم!

یادش بخیر روزهایی بود که دلم نمی آمد خار به تن کتاب هایم برود اما حالا کتاب های کنکوری ام را بی قید روی زمین پخش و پلا کرده بودم . خواهرجان زحمت کشیدن و آن هارا روی هم در گوشه ای از خانه چیدند. آنقدر برایم کم اهمیت شده اند که بیخیال تر از همیشه بهم میریزمشان تا از لابه لایشان کتاب مورد نظرم را بیابم و  بعد از آن همان طور بی نظم رهایشان میکنم.

آنقدر این کتاب ها اذیتم کرده اند که حالا حال و  روزشان برایم مهم نیست‌.

حکایت رفتار ما آدم هاست!

گاهی وقت ها آنقدر اذیتمان میکنند که حتی اگر عزیزترین فرد زندگیمان هم که باشد بیخیالش میشویم و رهایش میکنیم.

دیروز حرف گوشی خریدن که به میان آمد پدر آنقدر حرف بدی زد که به گمانم تا عمر دارم نباید این حرف را فراموش کنم. میدانی انگار زخم شده روی دلم ...

کاش بفهمیم بارِ حرف هایی که می زنیم شاید آنقدر برای طرف مقابل سنگین تمام شود که هرگز آدم سابق نشود ...

  • یاسمن گلی:)
  • جمعه ۲۴ مرداد ۹۹
تا نرود نفس ز تن پا نکشم ز کوی تو