باغِ دوران میانسالی

این روزها میم مشغله فکری زیادی راجب تحصیلش، مهاجرت و شغلش داره. این مشغله رو من هم تاثیر گذاشته و خب گاهی وقتا زیادی فکرم درگیرش میشه. دیروز که داشتیم باهم حرف می‌زدیم میم گفت هر چقدر هم کار کنم فقط تا 60 سالگیه بعد از اون خودمو بازنشسته میکنم و میرم برای خودم یه زمین میخرم و توش کشاورزی میکنم. منم گفتم یه باغ با سلیقه ی خودمون درست کنیم که وسطش یه خونه باشه با پنجره های شیشه ای بزرگ که از زمین تا سقف رو بپوشونه. درخت های مورد علاقمو هم گفتم که باید تو باغ بکاریم؛ مثل درخت آلوچه، درخت بید مجنون.

میم هم گفت که دوست داره سبزی هم پرورش بده. بهش گفتم میتونم توچیدنشون کمکش کنم ولی تو پرورششون علاقه ای ندارم :دی

لابه لای سبزی ها گفتم سبزی های مورد علاقه من حتما باید باشه که شامل تره و پیازچه میشه :)

میم هم گفت که دوست داره ریحون هم به این لیست اضافه بشه :)

به میم گفتم دوست دارم کاهو هم بکاریم آخه خیلی خوشمزه ان :)) علاوه بر اون عاشق برداشتشون هستم ^_^

لابه لای این صحبت ها داشتم به این فکر میکردم که اگر واقعا این باغ قشنگ بشه و به دلم بشینه میتونم یه قفسه کتاب  و صندلی ننویی هم به وسایل خونه اضافه کنم و اون دوران با خیال راحت اونجا کتاب بخونم :)

همیشه بعد از این همه رویا پردازی به خودم میگم درسته از دید دیگران این حرف ها یه رویا بیشتر نیست اما ما زاده شدیم تا به رویاهامون رنگ واقعیت بدیم. ما زنده ایم تا زندگی کنیم و رویاهامونو به حقیقت تبدیل کنیم :)

به امید اون روز ^_^

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • یاسمن گلی :)
    • جمعه ۲۰ فروردين ۰۰

    بستنی

    صحبت شیرین امروزم راجب بستنیِ!

    چند روز پیش میم یه شرط‌بندی کرده بود سر بستنی سالار و خب از اونجایی که باخت مجبور شد برای کل جمعیت حاضر بستنی بخره. داشتم حساب می کردم قیمت سالار امروز و همین الان (میگم همین الان چون ممکنه، یک ساعت دیگه گرون تر بشه!) nتومن هست و با محاسبه ی m تعداد نفر یه مبلغ بالایی میشه. این جا بود که جمله ی همیشگی خودم در مواجهه با گرونی به کار بردم و گفتم واقعا پول بی ارزش شده :/

    گرونی به بستنی هم سرایت کرده. یادش بخیر یه روزهایی بود کیم پانصد تومن بود و الان دو هزار تومن.

    اون موقع ها از این بستنی خانواده هایی که ظرف داشتن ته لاکچری و گرونی بود.قیمتش هم بیست هزار تومن بود. میگم این دیگه واقعا ته گرونی بود :-$

     دیروز رفتم بستنی خانواده بگیرم از این یک لیتری ها بدون ظرف، از همون هایی که پاکتی ان، فروشنده میگه 20 تومنِ!

    بسوزه پدر گرونی :/

    دیگه یه روزی میاد که بستنی رو هم نمیتونیم دست هر کسی ببینیم :(

    انقدر که این مسئله اذیتم کرد که گفتم اینجا راجبش حرف بزنم بلکه اندکی از درد جگر سوزم کاهش پیدا کنه :-|

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • یاسمن گلی :)
    • سه شنبه ۱۷ فروردين ۰۰

    شکسته شدن اولین طلسم در سال جدید

    الان در حالت " آیم ذوقینگ" به سر میبرم ^_^

    امروز میخوام راجب یکی از مشکلاتی که با پدرو مادرم داشتم و اکثرا سر این موضوع گلایه داشتم صحبت کنم.

    من 98/8/8 گواهینامه گرفتم. پدر و مادرم روز های اول‌ که هرگززز بهم ماشین نمیدادن. کم کم بعد از گذشت چند ماه من در حضور پدر یا مادرم رانندگی میکردم. خب طبیعی هم بود. توی قانون راهنمایی و رانندگی یک بندی تحت عنوان این موضوع هست که کسی که تازه گواهینامه گرفته تا چند ماه اول‌ باید در کنار کسی که گواهینامه داره رانندگی کنه و خب من سعی می‌کردم با این موضوع کنار بیام. اما بعد از گذشت یک سال همچنان این ماشین ندادن ها ادامه دار بود. منم دیدم اینطوری نمیشه یاسمن خانمِ لجباز روی کار اومدن و این بار مدت زمان های بیشتری در حضور خانواده رانندگی میکردم.

    وحالا امروز مفتخر هستم عرض کنم که امروز برای اولین بار بابا سوئیچ ماشینُ بهم داد تا برم و دور بزنم. البته بازهم تنها نبودم خواهر کوچیک ترم همراهم بود اما دیگه این بار برای اولین بار بود که بدون حضور بابا و مامان رانندگی میکردم و خیلی خوشحالم که امروز برای اولین بار این طلسم شکسته شد و بالاخره تونستن بهم اعتماد کنن و ماشین به دستم بدن :-)

    خواستم این خوشحالی رو اینجا ثبت کنم تا به عنوان یه خاطره ی خوب ثبت بشه ^_^

    من به شدت نسبت به امسال دید مثبتی دارم و مطمعنم که میتونم طلسم های بعدی رو هم یکی پس از دیگری بشکونم 8-)

  • ۱۶
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • یاسمن گلی :)
    • يكشنبه ۸ فروردين ۰۰

    نیروانای ناممکن ما

    عنوان کتاب :نیروانای ناممکن ما

    نام نویسنده :مهدی ملکشاه

    انتشارات ثالث

    تعداد صفحات کتاب:104

    اولین بار عکس این کتاب و معرفیشو در پیج اینستاگرام شهرکتاب دیدم و با توجه به معرفی که گذاشته بودن کنجکاو شدم که بخونم. مرداد 99 دقیقا یک روز قبل از کنکور با خانواده به شهر کتاب رفتم و هنگام خرید کتاب با نویسنده اش هم ملاقات کردم و خیلی از این بابت ذوق زده شدم . حتی ازشون امضا هم گرفتم :) 

    خب خلاصه ای از کتاب که منُ به شدت به خودش جذب کرد :

    روزگار بدی بود. من تهران زندگی میکردم و مائده ساری. هر دو هفته یک بار، فاصله ای دویست و پنجاه کیلومتری را طی می کردم. فاصله ای که بین تنمان بود. گاهی شب ها وقتی در بستر دراز کشیده بودیم و چشم ها را بسته بودیم به امید این که به خواب راه پیدا کنیم، آن قدر بزرگ می‌شدیم که در میانه ی کوه ها تنمان به هم می رسید و می‌توانستیم دست‌هایمان را به هم برسانیم. ناهمواری‌های البرز را، کوه ها و دره اش را مثل بستری ناهموار زیر تنمان احساس می کردیم و مه و ابرِ انبوهِ فرازِ البرز لحافمان بود و ماه، چراغ شب خواب. 

    مسیر کتاب در عین ملایمتی که داره تلاطم زندگی یک فرد را به نمایش گذاشته و در همین حین راجب نیروانا ی پنهان همه ی انسان ها صحبت میکنه.

    امیدوارم از خوندن این کتاب لذت ببرین :) 

  • ۱۳
  • نظرات [ ۶ ]
    • یاسمن گلی :)
    • پنجشنبه ۵ فروردين ۰۰

    1400

    سفره هفت سین امسال بدون تُنگ ماهی و سنبل چیده شد.

    و سال نو بدون حضور بابا و سه نفری تحویل شد.

    میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. لاعقل من که تمام زورمو زدم تا سر سفره لبخند به لب داشته باشم اما انگار لبم کش نمیومد. این ها رو نوشتم تا یادم بمونه سال جدید چطوری آغاز شد...

    ایشالا گاوی که امسال سالمونو تحویل کرده از اون گاو مهربون هایی باشه برای هممون به اندازه ی وزنش برامون شادی و سلامتی و رزق و روزی بیاره.

    کرونا به من یاد داد که اول‌ از همه برای همه آرزوی سلامتی بکنم پس ایشالا همیشه سین سلامتی تو خونتون باشه ❤️

    سال نو مبارک :) 

  • ۱۳
  • نظرات [ ۸ ]
    • یاسمن گلی :)
    • شنبه ۳۰ اسفند ۹۹

    کاش میشد به عقب برگشت

    تو دوران ابتدایی یه دوستی داشتم به اسم "مرجان". مامان هامون باهم دوست شده بودن و رفت و آمد داشتیم. من شاگرد اول‌ کلاس بودم و مرجان شاگرد تنبل کلاس. با اون حال هیچ کدوممون درس خون بودن ملاک دوستیمون نبود. یه روزی از روز های خدا مامان من و مامان مرجان باهم میان مدرسه تا کارنامه ی نوبت اولمون رو بگیرن. ناظم تا چشمش به مامان من میوفته میگه خانم شما که مشکلی‌ نداری بچت همیشه نمره اش بیستِ. اونجا اولین جرقه ی حسادت تو دل مامان مرجان اتفاق میوفته و نمیدونم بعد از اون روز چه اتفاقی بین مرجان و مادرش افتاد که دیگه هیچوقت مرجان باهام مثل قبل نشد.

    سال ها از این ماجرا گذشت. سال دومی که پشت کنکور بودم تو یکی از مرکز مشاوره های شهر به مرجان برخوردم. باهم احوال پرسی کردیم و گرم گرفتیم باهم شماره رد و دل کردیم. وقتی از رشته ای که درس میخونه پرسیدم گفت عکاس شده و حالا تو دانشگاه هم عکاسی میخونه. تو اینستاگرام فالوش کردم. از روی عکس ها و استوری هایی که می‌گذاشت فهمیدم کارش حسابی گرفته و حسابی موفقِ.

    امروز مرجان تو حرفه ای که قدم گذاشته موفقیت رو بغل کرده و منی که همیشه شاگرد اول‌ کلاس بودم بعد از سه سال فارق التحصیل شدن از دبیرستان همچنان پست کنکوری محسوب میشم. 

    گاهی وقت ها فکر می‌کنم به اینکه کاش هیچوقت شاگرد اول‌ نبودم. کاش فرزند اول‌ خانواده نبودم. اون وقت هیچوقت انقدر روی من زوم نمیشد و راحت تر می تونستم زندگی کنم. الان که به اطرافم نگاه میکنم همه ی دوستام دانشجو شدن راهشونو انتخاب کردن و میدونن از زندگی چی میخوان اما من هنوز مردد هستم! نمیدونم با خودم چند چندم! و این واقعا مشکل بزرگیه تو سن 20 سالگی من هنوز نمیتونم با خودم و درمورد شغلی که میخوام در آینده داشتم باشم یا تحصیلات دانشگاهیم صادق باشم. شاید اگه موقع انتخاب رشته محکم می ایستادم جلوی خانواده ام الان هیچوقت انقدر تو زندگیم درجا نمیزدم و ناامید به کتاب های جلو روم نگاه نمیکردم...

    مقصر اصلی قطعا خودمم که این همه خودمو از زندگی عقب انداختم و کلی لطمه های روحی خوردم. کاش می‌شد به عقب برگشت...

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • یاسمن گلی :)
    • چهارشنبه ۲۰ اسفند ۹۹

    روز

    روزهایی لا به لای روزهای خوبمان سرک می‌کشند که نمی‌توان جز روزهای خوب به حساب آورد. از طرفی هم برخی معتقدند به روز های سخت و بد هم تعلق ندارند. انگار به نوبه ی خودشان سعی دارند خودشان را میان روزمرگی هایمان بچپانند. شاید هم واقعا متعلق به همان روزمرگی های ما هستند ولی ما به سادگی از کنارشان می‌گذریم!

    آن روز ها برایمان به اندازه ی یک دنیا مسکن های بی حسی می آورند. به وجودمان تزریق می کنند و از ما می‌خواهند بدون توجه به گذر زمان و وقایع اطراف کمی بیخیال بر روی صندلی ننویی توی نشیمن بنشینیم و سرمان را به بالشت پشت سرمان تکیه دهیم و فقط به ریتم و ضرباهنگ حرکت صندلی بر روی سرامیک توجه کنیم و در رویاهای دور و نزدیک خود غرق شویم.

  • ۱۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • یاسمن گلی :)
    • شنبه ۱۶ اسفند ۹۹

    بیست روز تا بهار

    شکوفه ی آلوچه

    زندگی را ورق بزن 

    هر فصلش را خوب بخوان 

    با بهار برقص 

    با تابستان بچرخ 

    در پاییزش عاشقانه قدم بزن 

    با زمستانش بنشین و چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش 

    زندگی را باید زندگی کرد

    پ. ن:انقدر که این شکوفه ها دلبر بودن که گفتم شما هم بِبینینِشون:)

    شکوفه ی هلو

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • یاسمن گلی :)
    • يكشنبه ۱۰ اسفند ۹۹

    سوالی حیاتی

    اخیرا سریالی دیدم که ذهنمو خیلی درگیر خودش کرد. داستان راجب یک بازیگر و خواننده ی مطرحی بود که متوجه میشه مریضی سختی داره وتنها 3 ماه تا انتهای پایان زندگیش باقی مونده . اون شخص این موضوع رو از تمام افراد پنهان کرد. از اون پس سعی کرد جوری که دلش میخواد زندگی کنه و احساساتشُ بروز بده ؛ اما زندگی مثل همیشه فقط راه های هموار نداره و پر از چاله ها و تپه های سنگی بلند هم هست. این بازیگر به دلیل اینکه برخلاف عقیده ی مادرش دادستان نشد و شغل بازیگری رو در پیش گرفت مادرش نادیده اش گرفته بود و تردش کرده بود. صبح روزی که کنسرت داشت بلیط کنسرت رو برای مادرش میبره و میگه که ممکنه این تنها باری باشه که بتونی منو روی صحنه ببینی اما باز هم مادرش نادیده اش گرفت و هرگز به اون کنسرت نرفت . تو این سکانس به این فکر کردم که اگر مادرش میدونست که فرزندش مدت کوتاهی زنده است آیا بازهم این رفتارو میکرد یا نه .گاهی وقت ها ما آدم ها بدون در نظر گرفتنِ نتیجه، کارهایی رو انجام میدیم که ممکنه مدت طولانی حسرت روی دلمون بکاره .به این سوال فکر کردم که چرا ما آدم ها گاهی شرایط زندگی رو برای هم سخت می کنیم و خیلی سخت از گناهان هم میگذریم و به این فکر نمی کنیم که به جای این مدتی رو که از هم ناراحت هستیم میتونیم شاد تر در کنارهم زندگی کنیم .به خودم گوش زد کردم که ممکنه هر بار آخرین مکالمه ی من با یکی از عزیزانم باشه .ممکنه هیچوقت فرصت نشه جبران اون حالِ بدی که تو دلش میزارمو بُکنم و تا ابد به عنوان آخرین خاطره از من تو ذهنش حک بشه.

    داشتم به این فکر میکردم که اگر بیان و بهم بگن 3 ماه دیگه می میرم و تنها این سه ماه آتی ، باقی مانده ی عمرم هست چیکار میکردم .به کلی کارهایی که تا الان دوست داشتم انجام بدم ولی هنوز نتونستم بهشون جامع عمل بپوشونم فکر کردم . دلم میخواست از الان جوری زندگی کنم که انگار فردایی وجود نداره . اما متاسفانه شرایط زندگی این اجازه رو به آدم نمیده و انقدر رخداد های عجیبی اتفاق می افته که حتی ممکنه به ذهن ادم خطور نکنه. 

    تنها جوابی که از اون سوال به دست آوردم این بود که " با عشق زندگی کنیم " اینطوری کمتر حسرتی به دلمون میمونه و میتونیم از لحظات در حال سپری شدن زندگیمون لذت ببریم .

    عکس مربوط به فیلم "عشق بی پروا"

  • ۱۷
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • یاسمن گلی :)
    • دوشنبه ۲۷ بهمن ۹۹

    یاسمن گُلی پاسخ میدهد :)

    1_ راست دستین یا چپ دست ؟

    راست دست، اما موقع تایپ با کیبورد لپ تاپ دو دست ام ! ( اصطلاحا "ده انگشتی" تایپ می کنم )

    2_نقاشی تون در چه حده؟

    تا اواسط دوره ی ابتدایی تابستون ها مامان منو به کلاس نقاشی می برد و نقاشیم خوب بود اما چون علاقه نداشتم ول کردم . این روزها برای سرگرمی با راپید و خودکار نوک نمدی طرح های کوچیک میکشم :)

    3_اسمتونو دوس دارین ؟

    من دو اسم دارم . اسم شناسنامه ای خودمو به هیچ وجه دوست ندارم . همیشه هم تو برنامم بود که به محض تولد 18 سالگیم اقدام به عوض کردن اسمم بکنم اما خب بعد از گذشت 2 سال از اون زمان هنوز موفق به این کار نشدم ولی حتما یه روزی این کارو میکنم :) اسم دومَم هم یاسمن هست که به شدت عاشقشم :)

    4_شیرینی یا فست فود ؟

    اول فست فود بعد شیرینی 

    5_دوست دارین قد همسر آیندتون تقریبا چند سانت باشه ؟( سانت )

    قد خودم تقریبا 165 هست. خب قطعا ترجیح میدم بلندتر از قد خودم باشه .

    6_عمو یا دایی؟

    چون نه عمو دارم نه دایی نمیدونم چه حسی داره عمو یا دایی داشتن . پس هیچکدوم !

    7_خاله یا عمه؟

    قطعا خاله . اصلا روایت داریم که عمه فامیل نمیشه !

  • ۱۳
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • یاسمن گلی :)
    • جمعه ۲۴ بهمن ۹۹
    که زخم هر شکست من حضور یک جوانه شد 🌱
    ***
    چه حسرتیست بر دلم
    که از تمام بودنت
    نبودنت به من رسیده
    آرشیو مطالب