حسرت نبودِ تو

بزرگ ترین حسرت این روزهایم نبودِ توست

نیستی تا آغوشت زندان ابدی من و چشمانت ستاره ی شب های من باشند .

دلم لک زده است برای اینکه به چشمانت زل بزنم و بگویم که چقدر دوستت دارم محبوب من ...

این روزها نبودنت کمرم را خم کرده است... 


پ.ن : در پیرو پست ایران خودرو خیلی ها راجب جواب قرعه کشی پرسیدن خواستم بگم اسمم نیوفتاد 

  • یاسمن گلی:)
  • پنجشنبه ۲۲ خرداد ۹۹

هسته ی میوه

امروز به مامان لم داده بودم و داشتم آب پرتقالی که بابا برام گرفته بودو میخوردم که یهو هسته ی پرتقالی که توش بودو هم قورت دادم . با قیافه ی ناراحتی برگشتم و کِش دار مامان و صدا زدمو گفتم : هسته ی پرتقالو قورت دادم

و این دلیلی شد بر اینکه مامان یه خاطره ی جالب برام تعریف کنه . مامان با ذوق برام تعریف کرد که : وقتی من بچه بودم و ناخواسته هسته ی میوه ای رو قورت میدادم و با حالت ناراحت پیش مامان میومدم، میگفتم مامان هستهَ شو قورت دادم ؛ الان تو شکمم درخت در میاد ؟ 

مامانمم با خنده سربه سرم می گذاشت و میگفت آره و من کلی لب و لوچه ام آویزون میشد ! 

پ.ن.1 : فکر کنم الان باید منتظر باشم تا درخت پرتقال  تو معده ام در بیاد ! 

پ.ن.2 : عکسِ پست خیلی گودوعه 

 

  • یاسمن گلی:)
  • شنبه ۱۷ خرداد ۹۹

ایران خودرو

 تقریبا کل فامیل هم از قول بابام خبر دارن . بماند که چند نفری پیداشدن که هم من و هم بابا رو مسخره کردن  تقریبا کل فامیل هم از قول بابام خبر دارن . بماند که چند نفری پیداشدن که هم من و هم بابا رو مسخره کردن.

 دیروز بابا یهو بهم زنگ زد و گفت برم سایت ایران خودرو و تو قرعه کشی ثبت نام کنم. باور نمی شد با اینکه هنوز نتیجه معلوم نیست بابا برای ماشین دار شدنم قدم برداشته . با اینکه نتیجه ی این قرعه کشی اصلا معلوم نیست اما خیلی خوشحال شدم از قدمی که بابا برام برداشته . باید رو سفیدش کنم 

  • یاسمن گلی:)
  • سه شنبه ۱۳ خرداد ۹۹

امتحانات ترم خواهرجان

روزهایی که خواهرم امتحان ترم داره اوضاع خونه بدین شرح می باشد : 

خواهرم مثل گربه رو تخت لم میده

مامانم دستش کتاب مربوطه است و مدام کتابُ مرور میکنه و تا من بخوام یه حرفی بزنم سریع داد میزنه میگه هیس دارم درس می خونم 

ساعت که به ده صبح نزدیک تر میشه خواهرم یه خمیازه ای میکشه و میره تا برامون غذا بیاره

ساعت خونه که راس ساعت ده دینگ دینگ میکنه مامان از تو اتاق داد میزنه یاسمن بیا کمک

فقط دلم به حال اون معلم های ساده لوحی میسوزه که فکر می کنن خواهرم چقدر خوب تو این اوضاع قرنطینه پیشرفت کرده و همه ی امتحاناتش علی الخصوص امتحانات ترم دومشو بیست میشه و میان پی وی و هی از پیشرفت خواهرگرامیم تعریف میکنن

پ.ن : چقدر لوکشینِ عکسِ پستُ دوست دارم  

 

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۱۱ خرداد ۹۹

fernweh

واژه ای هست در ادبیات آلمانی به اسم " fernweh "  

به معنای "احساس دلتنگی برای جایی که هیچوقت نبودی و نرفتی " ...

دقیقا الان توهمین حالتم  

  • یاسمن گلی:)
  • جمعه ۹ خرداد ۹۹

لمس

فکر نمیکنم کسی توجهان به این فکر می کرد که یه روز امکان داره یه بیماری بیاد که حق کنار هم بودنو اَزمون بگیره و روزی برسه که دیگه لمس کردن و در آغوش کشیدن ممنوع شه ؛ چون علاوه بر  سلامتی خودت سلامتی عزیزی که تو بغلشی هم ممکنه دچار مشکل بشه .

تابستون پارسال وقتی داشتم فیلم" پنج فوت فاصله" رو می دیدم کلی گریه کردم . حتی تا چند روز همچنان تو فکر اون فیلم و اون نوع از بیماری بودم . و اما حالا ....

مامان عادت داره وقتی هر روز صبح بیدار میشم بیاد و بغلم کنه و بهم صبح بخیر بگه .از یه زمانی به بعد این کار مامان برام عادی شده بود از این کارش هیچ حسی بهم دست نمی داد. تا این که این فیلم و هم حس شدن با دختر و پسرِ توی فیلم منو به خودم آورد . از روز بعدش با عشق صبح ها مامانُ  بغلم می کردم و کلی از لمس دستاش لذت می بردم.

 نمی دونم چرا اما ما آدم ها تا زمانی که عزیزانمون کنارمون هستن کنارمون نفس می کشن راه میرن قد می کشن یا حتی خمیده میشن قدرشونو نمی دونیم اصلا انگار وجود ندارن انگار دوست داشتنمونُ فراموش می کنیم غرق دنیای خودمون می شیم غافل از اینکه اون ها هم جزئی از دنیای ما هستن . 

این بیماری و فاصله ای که حالا باعث شده چندماهی از لمس کردن  دست های عزیزانم و نفس کشیدن تو آغوششون محروم بشم ؛ سخت اذیتم می کنه ...

حالا لمس کردن دست ها و بغل کردن های از سر عشق برام آرزو شده ...

خداکنه اوضاع هرچه زودتر به حالت قبلش بگرده ...

 

 

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۴ خرداد ۹۹

مریخ

    

شده تاحالا یه واژه ای رو بشنوی و پرت بشی تو رویا و خاطرات؟

   " مریخ "     یکی از همون کلماتِ که باعث میشه غرق رویا بشم و زمان و مکان از دستم در بره .

یادمه تو کتاب" فقط غیر ممکن غیر ممکن است !" خونده بودم :  صد سال پیش اگر می گفتید که انسان ممکن است به کره ی ماه برود شما را دیوانه حساب می کردند . اگر می گفتید می توان ظرف چند ساعت از نیویورک به لس آنجلس رفت ، آدم مجنون و خیالاتی به حساب می آمدید .

حالا اگه من جای ماه کلمه ی مریخُ قرار بدم چه اتفاقی می افته ؟به گفته ی ناسا تا سال 2022 قرارِ ماموریت رفتن به سیاره سرخ(مریخ ) اتفاق بیوفته . پس می تونیم بگیم این حرف در حد رویا باقی نموند بلکه حالا داره جامع عمل می پوشه .

  ما آدم ها خیلی وقت ها شده یه آرزویی یه رویایی تودلمون بوده اما ترس از شکست باعث شده سکوت کنیم  و فقط نظاره گرعمر باشیم.

مریخ بهم یادآوری میکنه که برای به دست آوردن اون چیزهایی که میخوام تلاش کنم تا تک تکشونو محقق کنم . برای رسیدن به مریخِ توی ذهنم نباید کم بیارم نباید خودمو ببازم نباید بشکنم و خیلی نباید های دیگه ...

مریخ برای من نماد خواستن توانستنِ .یه جایی خونده بودم آرزو دلیل بر استعدادِ . پس آرزوهامون بی دلیل به ذهن ما سرک نمیکشن تا جایی تودل ما باز کنن .

پس بیایم نسبت به رویاهامون بی تفاوت نباشیم و برای رسیدن به مریخِ ذهنمون از هیچ تلاشی مضایقه نکنیم  

#مریخ

 

 

  • یاسمن گلی:)
  • چهارشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۹

من و وبلاگ نویسی

 

اولین باری که وارد حیطه ی وبلاگ نویسی شدم تقریبا سال92 بود. اون موقع هنوز با بیان آشنا نشده بودم بلاگفا و  میهن بلاگ تو بورس بود. منم عضو میهن بلاگ شده بودم . دلیل شروع وبلاگ نویسیم هم مربوط میشد به یه مسابقه بین دوتامدرسه ی دخترونه و پسرونه ای که کنارهم بود !مدرسه ماو مدرسه ی دیوار به دیوارمون.

اون مسابقه که تموم شد بیخیال اون وبلاگ شدمو یه وبلاگ به اسم دربند اما آزاد نوشتم .اون موقع ها وبلاگ نویسی خیلی رواج داشت. وقتی هم میخواستی بازدیدات بالا بره ، به نویسنده های وبلاگ هایی که آشنا میشدی پیام خصوصی میدادی که " جز پیوندها گذاشتمت خوشحال میشم منم جز پیوندات بزاری" .اینطوری میشد که بازدیدها بالامیرفت و دوست های زیادی پیدا میکردی . یادم نمیاد از چه سالی وارد بیان شدم _فکر می کنم سال 93 بود _ از اون سال تا الان این سومین وبلاگی هست که شروع ِش کردم . اوضاع وبلاگ نویسی توبیان خیلی خیلی بهتراز جاهای دیگه بود . الان به راحتی میشه فهمید که کدوم یکی از دوستات پست گذاشته و یا به راحتی میشه دنبال کرد همدیگرو و نیاز به پیوند ها نیست به قول قدیمیا علم پیشرفت کرده !

خلاصه اینکه یه وقت دیدین که پیام دادم و گفتم دنبال شدی دنبالم کن شوکه نشین . خواستم بگم بنده برای همون عصر هستم :دی

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۹

سرآغاز

 

به نام خداوند لوح و قلم

حقیقت نگار وجود و عدم

خدایی که داننده ی رازهاست

نخستین سرآغاز آغازهاست

 

بچه که بودم بخاطر تشابه اسم من به گل ها مامان صدام میزد گلی تا جایی که تو مهدکودک همه فکر می کردن اسم من گلیِ

گُلی یعنی من یعنی یاسمن

برای درست کردن اینجا و اسمی که برای اینجا انتخاب کردم کلی با میم.ر فکر کردم تا با پیشنهاد خودم اسم خودمو روی این دفتربزرگ چندصدبرگ قرار دادم .

این جا دفترگلی ومن نویسنده ی اون دفتر یاسمن گلی این دفترو امروز آغاز میکنم

به وقت بیست و شش اردیبهشت یک هزارو سیصدو نودو نه  

 

 

  • یاسمن گلی:)
  • جمعه ۲۶ ارديبهشت ۹۹
صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست ...