۲۰ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

آینده در دستانِ من

چندوقتی می‌شود به یاسمن درونم قول داده ام که در این مدت باقی مانده فیلم نبینم ؛ اما خب گاها ذهنم شیطنت می‌کند و از حرف هایم سرپیچی می‌کند!

یکی از سکانس هایی که در فیلم جدیدی که دیدم بسیار جذبم کرد مربوط به گفت و گوی مادری 37 ساله با فرزند 12 ساله ی خود بود. این گفت و گو مانند زلزله ای 8 ریشتری به ناگاه تکانم داد. کلمات و جملات هوشمندانه چیده شده بودند. لاعقل برای من که این گونه بود!

خلاصه ی حرف های آن مادر :

کارم سخته. خیلی هم سخته؛ اما من تمام تلاشمو میکنم که تو کارم بهترین باشم و پیشرفت کنم نمیخوام روزی برسه که به من بگی نمیخوای مثل من باشی. یه روزی من هم به مادرم گفتم نمیخوام زندگیم مثل تو بشه و حالا امروز من نمیخوام این حرف رو از تو بشنوم. پس سخت تر تلاش می‌کنم تا برات الگوی خوبی بشم!

واقعا تکان دهنده بود. مادری که سعی داشت الگوی فرزندش شود. این جملات برای من آشنا بودند. من بارها به مادرم گفته بودم که نمی‌خواهم مانند او زندگی کنم و برای اثبات این کار هم همه‌ی تلاشم را خواهم کرد. 

امروز با شنیدن دوباره‌ی این حرف ها در ذهنم جرقه ای ایجاد شد. قدم اول برای اثبات این حرف بهترین بودن در درس است. نمی‌دانم چرا، اما این جرقه کافی بود تا به من انگیزه ای دوچندان برای درس خواندن بدهد.

گاها با چرخاندن سرم به عقب و دیدن گذشته حالم بد می‌شود. روحم همچنان زخمی است و التیام نیافته است. اما با نگاه به آینده ای که قرار است با دستان خودم بسازمَش انگیزه می‌گیرم و به خودم قول‌ می‌دهم که من بهترین خودم خواهم شد. فقط کافی‌ست خودم را باور داشته باشم.

  • یاسمن گلی:)
  • پنجشنبه ۴ دی ۹۹

یلدا

شاید یلدا وقتِ اضافه ی دنیا به ما آدم هاست؛

تا "دوستت دارم" هایی که روی دلمان مانده را

به یکدیگر بگوییم. 

پ. ن1:کی فکرشو می‌کرد یلدای پارسال با امسال انقدر متفاوت باشه. پارسال همه سعی داشتن تکنولوژیُ کنار بزارن و باهم خوش باشن اما امسال همه به وسیله ی این تکنولوژی ها باهم ملاقات میکنیم.

پ.ن2:قدر ثانیه های زندگیمون رو بدونیم 

پ.ن3:این گل نرگس زیبا تقدیم نگاهتون :) یلدا مبارک 

  • یاسمن گلی:)
  • شنبه ۲۹ آذر ۹۹

برای 20 سالگی ام

همیشه دلم می خواست بزرگ شوم. 18 سالگی برایم معنی لطیف و دوست داشتنی ای داشت. اما بلافاصله بعد از اینکه 18 ساله شدم نفهمیدم کی و چگونه روزها سپری شد و اکنون به پایان 20 سالگی رسیده ام.

هیچوقت به ذهنم خطور نمی کرد که در پایان 20 سالگی من همچنان یک کنکوری باشم؛اما چه بخواهم و چه نخواهم این اتفاق افتاد.

بیشتر از آنچه که تصور می کردم 18 تا 20 سالگی ام پستی وبلندی داشت. دره های عمیق و بلندی هایی با سنگلاخ های فراوان!

امروز برخلاف روزهای دیگر گوشی ام را از سایلنت خارج میکنم و به آن چشم میدوزم تا محض رضای خدا دوستانم تماس بگیرند و تولدم را تبریک بگویند.حتی انتظار دارم بی هوا میم هم تماس بگیرد! شاید هم انتظار بی جایی باشد!

امشب موقع فوت کردن شمع ها اولین آرزویم برای 21 سالگی ام دانشجوی رشته ی دل بخواهم درشهر دل بخواهم است و دومین آرزویم برگشتن آرامش به قلبم است.

و در نهایت کادوی امسالم به خودم کتاب "کاش وقتی بیست ساله بودم می‌دانستم" است.

این روزها آذر شاهد آخرین دلدادگی های پاییز به معشوقه اش است. 

و من متولد بیستمین روز در میان کوچه ی دلدادگی ام 

زادروزم فرخنده باد 

  • یاسمن گلی:)
  • پنجشنبه ۲۰ آذر ۹۹

کنکور پارسال

امروز وسط درس خوندن بی هوا فکرم حوالی کنکور سال قبل چرخید.

از سر جلسه که بیرون آمدم خوشحال بودم از اینکه بالاخره خلاص شده ام از شر کنکور و حاشیه های حوالی آن.

مامان میگفت دوستم میناوقتی از سرجلسه کنکور بیرون آمد قیافش زرد وزار بود و حالش خراب ؛

اما من شاد بودم و به همه گفته بودم که کنکورم را عالی داده ام.

نتیجه که آمد دوستم مینا پزشکی قبول شد و من پشت کنکور ماندم!

گاهی وقت ها اتفاقات فراتر از تصورِ ما رخ میدهد و این دقیقا همان لحظه بود.

بعداز تداعی شدن این خاطره ترجیحم سکوت بود‌. تلخ ترین آرامش دنیا سکوتی ست که می توان پشت آن هزاران حرف ، هزاران گله و شکایت و هزاران فریاد خاموش شده باشد.

  • یاسمن گلی:)
  • چهارشنبه ۱۵ مرداد ۹۹

آنچه در قرنطینه می گذرد

یه جمله ی خیلی معروفی هست که میگه :

همیشه اون چیزی که ما میخوایم نمیشه ...

شاید اگر قبل از کروناگرفتنم ازم میپرسیدین برنامت برای یک ماه آینده چیه میگفتم درس و درس و درس . شاید اگر ۳۱ تیر از خواب بیدار میشدم و بدن درد و سردرد و سرفه نداشتم این روزهای من یه جور دیگه رقم میخورد.

میدونین دارم به این فکر میکنم بااینکه من این همه رعایت کردم و باز کرونا گرفتم شاید تو طالع من این اتفاق باید رقم میخورد. کسی چه میدونه ‌‌‌‌...

بزارین از چیزهای خنده داری که برام اتفاق افتاده حرف بزنم 

■همون روز بعد از اینکه جواب ازمایش مثبت شد بابام برای اینکه سعی کنه یکم حالو هوامو عوض کنه یهو برگشت گفت یاسمن خوب بشی خونِت خیلی با ارزش میشه ها همه میان نازتو میکشن بهشون خون بدی ،خریدار زیاد پیدا میشه 

■بالای در اتاقم شیشه ای هست. یه روز بابا در زد بعد گفت:منم منم مادرتون غذا آوردم براتون. دستمو از بالای در نشوم میدم ببین و بعد دستشو از پشت شیشه نشون داد و با دستش سعی میکرد حرکات موزون انجام بده. انگاری که داره لامپو تو سرپیچش میچرخونه!

■مامان و بابا دیروز دعواشون شده مامان میگه تو کار نمیکنی بابا میگه تو کار نمیکنی . به قول میم مثلا دعواشون بشه من برم وسطشون جداشون کنم یهو داد بزنن کرونا 

■ دیشب از بی کاری و بی حوصلگی داشتم هری پاتر میدیدم . یهو دیدم ساعت ۱۱ شبِ...! بابام از پشت در اتاقم صدام کرد گفت یاسمن صدات درنمیاد چیکار میکنی. بهت خوش میگذره دیگه انگار رفتی هتل !

■مامانم ساعت ۱۱:۴۰ شب میاد پشت در اتاق میگه یاسمن سوپت هنوز جا نیوفتاده میخوری الان؟

من

سوپ 

ساعت

  • یاسمن گلی:)
  • جمعه ۳ مرداد ۹۹

بازی

تاحالا شده باشنیدن اسم یک بازی علاوه بر اون بازی اسم یه شخص هم بیاد تو ذهنت ؟ مثلا اسم کسی که اون بازیُ بهت یاد داده یا کسی که کلی باهاش اون بازیُ کردی و کلی خاطره داری از اون بازی با اون شخص !

قطعا یکی از کارهای لذت بخشی که هممون تو دوران بچگی دوست داشتیم انجام بدیم "بازی کردن " بود. 

مامان تودوران کودکی خیلی بامن بازی می کرد و بیشترِ وقتشو صرف من میکرد(چقدر دوست داشتم مامان با من قائم موشک بازی کنه )اون زمان همبازی زیادی نداشتم . یادمه اون موقع ها خیلی دوست داشتم باشوهرخاله ی بابام _آقای دانش_ بازی کنم .آخه یه فرد خیلی مهربون و باحوصله بود و من به شدت از بازی کردن با اون شخص لذت می بردم. (الان که فکر می کنم تو دلم می گم خوش به حال نوه هاشون !)

با پدربزرگم (پدرِ پدر)سیبیل بازی می کردیم. اون موقع ها پدربزرگم سیبیل میگذاشت منم انگشتمو میذاشتم رو سیبیل های پدربزرگم و باید این سرعت عملو داشتم که در کسری از ثانیه دست هامو بردارم و گرنه پدربزرگم انگشتمو گاز میگرفت ! چقدر سر این بازی با پدربزرگم می خندیدیم (یادش بخیر )

بزرگتر که شدم بابا بهم شطرنج و منچ و مارپله یاد داد. از انجام این بازی ها خیلی خوشم میومد مخصوصا اگر قرار بود با بابا شطرنج بازی کنم. یه وقت هایی هم خانوادگی جمع می شدیم و گردوشکستن بازی می کردیم.

تو دوران ابتدایی هم با بچه ها بازی " این دخترِ گریه می کنه زاری می کنه ..." و بعدترش نون بیار کباب ببر ، و گل یا پوچ ،سنگ سنگ رو رو و یا استپ هوایی بازی می کردیم.

تودوران راهنمایی تفریح مورد علاقه ی اکثر بچه ها تو زنگ ورزش وسطی بود. 

تودوران دبیرستان هم یه وقت هایی "دزدکیه " و یا " جرعت یا حقیقت " بازی می کردیم. توهمون دوران بخاطر علاقه ی خواهرم به بازی فکری خانوادگی هر چندوقت یک بار سری به فروشگاه بازی های فکری می زدیم و حاصل اون سرزدن ها بازی های تیزبین و دومینو  و ... شد.

و آخرین بازی که تا امروز یادگرفتم بازی ای بود که میم بهم یاد داد؛ اوتلو 

اولین باری که میم این بازیُ بهم یاد دادُ هیچ وقت یادم نمیره . جنگل بودیم که بهم یاد داد. کلی ذوق کرده بودم و بهم حسابی کیف داد . بماند که کلی هم ازش باختم 

گاهی وقت ها دلم میخواد جدا از این بازی های گروهی و ذهنی بازی های کامپیوتری و کنسول های بازیوهم تجربه کنم؛ مثلا ایکس باکس.

وسیله ی بازی ای که شاید همین الان توخونه ی خیلی هاتون حضور داشته باشه، اما خب من هیچوقت نداشتمش.چندباری خونه ی خاله ام بازی کردم اما خب در حد انگشت های دست . تو برنامم هست که اگر پدر رضایت بده طی چندماه آینده این وسیله رو بخریم. باشد که رستگار شویم 

شما چطور؟ تاحالا چه بازی هایی کردین که کلی بهتون کیف داده؟ 

چه بازی هایی نکردین و دوست دارین تجربش کنین ؟

  • یاسمن گلی:)
  • پنجشنبه ۱۹ تیر ۹۹

جذاب ترین چیز های زندگی در یک کادر

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • یاسمن گلی:)
  • شنبه ۷ تیر ۹۹

بابونه

مدت زیادی از شناخت من در رابطه با گیاه بابونه نمیگذره . اولین بار گل بابونهُ در نرم افزار پینترست ( pinterest ) دیدم . با یه نگاه عاشقش شدم . 

بعداز مدتی مامان یه جاییُ بهم معرفی کرد که پر از بابونه بود . یه دشت بابونه برای منی که عاشق این گیاه شده بودم شور و اشتیاق وافری ایجاد کرد که مصمم کرده بود حتما به اونجا سر بزنم .اما نمی دونم چرا هربار که میخواستم به دیدن بابونه برم یه اتفاق بد میوفتاد و من نمیتونستم برم.

دیگه خلاصه پنجشنبه  طلسم شکست و با خانواده رفتیم . بابونه تو منطقه ای که ما زندگی میکنیم سمت ییلاق های اطراف وجود داره و بیشتر بالای کوه ها دیده میشه .  

اگه پنجشنبه نمیرفتم تا هفته ی دیگه بابونه  ها تموم می شدن و دیدن این منظره ی زیبا رو تا سال بعد از دست میدادم . تو مسیر به یه باغ موسیر هم برخوردیم که عکسشو براتون میذارم  

  • یاسمن گلی:)
  • شنبه ۲۴ خرداد ۹۹

امتحانات ترم خواهرجان

روزهایی که خواهرم امتحان ترم داره اوضاع خونه بدین شرح می باشد : 

خواهرم مثل گربه رو تخت لم میده

مامانم دستش کتاب مربوطه است و مدام کتابُ مرور میکنه و تا من بخوام یه حرفی بزنم سریع داد میزنه میگه هیس دارم درس می خونم 

ساعت که به ده صبح نزدیک تر میشه خواهرم یه خمیازه ای میکشه و میره تا برامون غذا بیاره

ساعت خونه که راس ساعت ده دینگ دینگ میکنه مامان از تو اتاق داد میزنه یاسمن بیا کمک

فقط دلم به حال اون معلم های ساده لوحی میسوزه که فکر می کنن خواهرم چقدر خوب تو این اوضاع قرنطینه پیشرفت کرده و همه ی امتحاناتش علی الخصوص امتحانات ترم دومشو بیست میشه و میان پی وی و هی از پیشرفت خواهرگرامیم تعریف میکنن

پ.ن : چقدر لوکشینِ عکسِ پستُ دوست دارم  

 

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۱۱ خرداد ۹۹

من و وبلاگ نویسی

 

اولین باری که وارد حیطه ی وبلاگ نویسی شدم تقریبا سال92 بود. اون موقع هنوز با بیان آشنا نشده بودم بلاگفا و  میهن بلاگ تو بورس بود. منم عضو میهن بلاگ شده بودم . دلیل شروع وبلاگ نویسیم هم مربوط میشد به یه مسابقه بین دوتامدرسه ی دخترونه و پسرونه ای که کنارهم بود !مدرسه ماو مدرسه ی دیوار به دیوارمون.

اون مسابقه که تموم شد بیخیال اون وبلاگ شدمو یه وبلاگ به اسم دربند اما آزاد نوشتم .اون موقع ها وبلاگ نویسی خیلی رواج داشت. وقتی هم میخواستی بازدیدات بالا بره ، به نویسنده های وبلاگ هایی که آشنا میشدی پیام خصوصی میدادی که " جز پیوندها گذاشتمت خوشحال میشم منم جز پیوندات بزاری" .اینطوری میشد که بازدیدها بالامیرفت و دوست های زیادی پیدا میکردی . یادم نمیاد از چه سالی وارد بیان شدم _فکر می کنم سال 93 بود _ از اون سال تا الان این سومین وبلاگی هست که شروع ِش کردم . اوضاع وبلاگ نویسی توبیان خیلی خیلی بهتراز جاهای دیگه بود . الان به راحتی میشه فهمید که کدوم یکی از دوستات پست گذاشته و یا به راحتی میشه دنبال کرد همدیگرو و نیاز به پیوند ها نیست به قول قدیمیا علم پیشرفت کرده !

خلاصه اینکه یه وقت دیدین که پیام دادم و گفتم دنبال شدی دنبالم کن شوکه نشین . خواستم بگم بنده برای همون عصر هستم :دی

  • یاسمن گلی:)
  • يكشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۹
تا نرود نفس ز تن پا نکشم ز کوی تو