۸۲ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

آوانامه ی قشنگ :)

این عکس رو _باتمام بی کیفیت بودنش _ گذاشتم تا یادم نره برای رسیدن به این نقطه از زندگی ، چه سختی هایی کشیدم و چه چیزایی رو تحمل کردم .

اینا رو مینویسم تا اگه یه روزی دوباره شرایط سخت و بد شد ، جا نزنم. تنبلی نکنم . پا پس نکشم . چون اینجا و کار کردن با آدمایی به این خفنی همیشه آرزوم بوده. چون آموزش دیدن از این استاد حتی به فکرمم خطور نمی‌کرده. 

برای شادی این لحظه، برای از نزدیک دیدن آقای آرمان سلطان زاده و برای شوق دیدن این محیط و ...

الان تو این نقطه از زندگیم ، میتونم بگم همه‌ی اون سختی ها ارزشش رو داشت :)

  • ۲۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • یاسمن گلی :)
    • يكشنبه ۲۳ دی ۰۳

    قدرت رویا

    شاید زندگی سختی خودشو داشته باشه اما از قشنگ‌ها و خوبی‌هاش نمیشه چشم پوشی کرد :)

    دو هفته هست که شادیِ زیر پوستی بابت ثبت نام تو کلاس گویندگی همراهمه. می‌پرسین مدرسش کیه؟ آرمان سلطان زاده . یه گوینده ی کتاب صوتی خفنه. این کلاس گویندگی تو استودیو رسمی آوانامه برگزار میشه که باعث شده بیشتر از قبل ذوق زده بشم.

    زندگی روزای تکرار و خسته کننده زیادی داره اما همین که شاهد نتیجه تلاش‌هام برای رسیدن به آرزو ها و رویاهام  هستم، شادم :)

    تو بخشی از کتاب فرار از هودینی ، نویسنده معتقده : " بزرگترین شعبده دنیا رویا پردازی بی حد و مرز است. رویاها پدیده‌ای شگرف‌اند. البته که همه قابلیتش را دارند که سر بر بالین بگذارند و خیال پردازی کنند. اما بی حد و مرز و بی‌تردید؟! این بحث دیگری است. رویاها بی‌شکلند و بی‌حصار. خیالات هر فرد است که به آنها قالب و قدرت می‌بخشد، آرزو هستند."

    پس قدرت آرزو کردن و رویا پردازی رو دست کم نگیرین. و برای خواسته هاتون تلاش کنین.

    دلتون شاد :)

  • ۲۰
  • نظرات [ ۹ ]
    • یاسمن گلی :)
    • يكشنبه ۱۶ دی ۰۳

    یلدا

    میدونی ، به نظرم یلدا 🍭
    یعنی تو نفس های آخر پاییز به یادتم و تو سختی های زندگی، فردا و فردا ها کنارتم 👩🏻‍❤️‍👨🏻
    امشب رو در کنارت جشن میگیرم و تو آغوش میگیرمت تا بهت بگم تو سرمای زمستون پیشِ رو هیچوقت تنهات نمیزارم🫂
    و تمام تلاشمو میکنم تا سرما به قلبامون رسوخ نکنه.❤️‍🔥
    یلداتون مبارک ❤️🍉

  • ۱۳
  • نظرات [ ۳ ]
    • یاسمن گلی :)
    • جمعه ۳۰ آذر ۰۳

    هفته ای که گذشت، آبان و قشنگی هاش

    دلم می‌خواد از هفته‌ای که گذشت بنویسم...

    هفته گذشته، برام هفته ای به شدت پرمشغله بود. از ۶ صبح که بیدار می‌شدم و میرفتم بیرون تا ۸،۹ شب بیرون بودم. یه روزایی شیفت صبح بیمارستان بودم و بعد از ظهر برای کلاس‌های تئوری باید دانشگاه می‌رفتم. یه روزایی همین این پروسه برعکس بود. یعنی صبح دانشگاه بودم و شیفت عصر بیمارستان.

    خوبی دانشگاه من اینه که بیمارستان خیلی نزدیک دانشگاهه و مجبور نیستم این مسیر رو با ماشین رفت و آمد کنم.

    گرچه تقریباً دو ، سه هفته‌ای هست که از شر پول اسنپ دادن خلاص شدم و مسافت خونه _تا دوتا شهر بعدترش_ تا دانشگاه رو خودم با ماشین رانندگی می‌کنم و میرم و برمیگردم. 

    چهارشنبه یکی از اون روزهای خسته کننده‌ای بود که صبح تا دو و نیم بعد از ظهر کلاس داشتم و بعدش شیفت عصر بیمارستان بودم.

    صبحش ماشین رو تو پارکینگ دانشگاه پارک کرده بودم و زمانی که شیفتم تموم شد و از بیمارستان بیرون اومدم، هوا عملاً تاریک بود. چهارشنبه اولین شبی بود که دانشگاه رو اونقدر تاریک و مخوف می‌دیدم؛ اما در عین حال پر از سکوت و آرامش بود. خیلی تجربه جالب‌و دوست داشتنی بود.

    تصور کن با این برنامه فشرده، کلاس پیانو، تمرینات تیراندازی و کلاس زبان هم باید گنجونده می‌شد. عملا شب یک جسم خسته به خونه می‌رسید. 

    جمعه[۸/۱۷] مسابقه ی تیراندازی استانی به صورت آزاد و انفرادی برگزار شد. به توصیه استادم تو این مسابقه شرکت کردم و برخلاف انتظارم نفر سوم، رشته ی تفنگ بادی تو رده جوانان شدم.

    اینکه میگم برخلاف انتظارم به خاطر این بود که اصلاً انتظار اینو نداشتم که رتبه‌ای بیارم و همش تصور می‌کردم که ممکنه نفر پنجم یا ششم بشم. آخه یکی از سیبل هامو خراب کرده بودم. در کل برام تجربه خوبی بود.

    البته تو پرانتز بگم که خواهرم تو رشته تپانچه تو رده نوجوانان نفر اول شد و مدال طلا گرفت.

    و خب الان که به سختی‌های هفته پیش فکر می‌کنم به خودم میگم که ارزشش رو داشت و چی بهتر از این که تلاش هات، خستگی‌هات به ثمر بشینه و از دیدنشون غرق لذت بشی.

  • ۱۶
  • نظرات [ ۸ ]
    • یاسمن گلی :)
    • شنبه ۱۹ آبان ۰۳

    دلم برای ط تنگ شده

    کاش به خودمون حق بدیم یه روزایی دلتنگ باشیم ، حتی از روی دلتنگی بغض کنیم و رو تخت مچاله شیم . کاش به خودمون حس عذاب وجدان و گناه کار بودن هدیه ندیم!

    کاش رها کردن و رفتن انقدر سخت نبود. یه وقتایی حس میکنم حتی اگه کل جهان رو زیر پام طی کنم هیچکس ط نمیشه، اعتراف سخت و سنگینیه! دلم برای ط تنگ شده. ولی هر بار به خودم میگم کلید داستان تو رها کردنه، یاسمن قوی باش و رها کن. ولی یه روزایی هم آدم خسته اس حال نداره نقاب بزنه و رها کنه. دلم برات تنگ شده،  همین.

    ولی خوبم :) دنبال کارای ارشدم، امروز با استاد مشاورم صحبت کردم که چطور بدون اینکه طرح رو برم مستقیم برم ارشد و طرحم رو بندازم برای بعد از ارشد. حتی راجب استاد دانشگاه شدن هم صحبت کردم . آرزو دارم ، به فکر آینده ام ، براش تلاش می‌کنم، یه جاهایی میجنگم و حتی زخمی هم میشم ، اما انگار گذشت زمان هیچی رو درست نمیکنه فقط باعث میشه غم نبودنت روی لایه های مشکلات جدید زندگی دفن شه .

    احساس میکنم اصلا طبیعی نیستم، آخه بعد از این همه سال؟! بعد از این همه باری که غرورم خُرد و له شده؟!

  • ۱۱
  • نظرات [ ۹ ]
    • یاسمن گلی :)
    • سه شنبه ۸ آبان ۰۳

    نواختن

    اون لبخند گشاد و حس رضایت بابت قشنگ نواختنت پیش استاد، وقتی با تمام وجود عاشق یه چیزی باشی این لبخند گشاد ته لذت برات

    خوشحالم برای داشتن نقطه امن قشنگم { پیانو جانم}

    خوشحالم که حداقل بخشی از علایقم در کنارم در حال رشدن :)

     کی گفته عشق فقط به این دو تا آدمه؟!

  • ۱۷
  • نظرات [ ۵ ]
    • یاسمن گلی :)
    • دوشنبه ۵ شهریور ۰۳

    پیانو

    بعد از هر جلسه کلاس پیانو، یه جون به جونام اضافه میشه ❤️

  • ۱۴
  • نظرات [ ۵ ]
    • یاسمن گلی :)
    • سه شنبه ۱۶ مرداد ۰۳

    پایان امتحانات

    خب امتحانات با موفقیت به پایان رسید . همه ی درسا رو هم پاس شدم و الان بسی بسیار خرسند هستم.معدلم بر خلاف تصورم که فکر میکردم قراره خیلی داغون باشه فراتر از تصورم شد و ۱۵ شد :)

    حالا با افتخار پیش به سوی برنامه های تابستان :) پیانو و ورزش و کار کردن تو بهداری کنار خونه و فیلم و کتاب :) ایشالا که تعطیلات خوبی از آب در بیاد :)

    شما چطورین؟ 

    پ.ن: تمرینات هر روزه ی تیراندازی رو از قلم انداختم. آخه اواخر مهر مسابقات شروع میشه.

  • ۱۱
  • نظرات [ ۳ ]
    • یاسمن گلی :)
    • سه شنبه ۱۹ تیر ۰۳

    فارماکولوژی

    ترم قبل یادتونه چقدر استرس امتحان آناتومی رو داشتم؟! خب شاید شما یادتون نیاد ولی من که یادمه ! اینجا . آخرشم که با نمره ۱۱ پاس شدم ! اینجا

    الان به شدت استرس امتحان فارما شنبه رو دارم. لعنتی یه طوریه که هرچی اسم دارو میخونی باز از ذهنت میپره. ترم قبل از کلاس ۴۰ نفره، بیست نفر پاس شدن!!!

    ولی جدی یه وقتایی فکر میکنم کاش دغدغه ها فقط درس و دانشگاه باشه ، نه چیزای بزرگتر و مشکلات بزرگ تر ! 

  • ۱۶
  • نظرات [ ۶ ]
    • یاسمن گلی :)
    • پنجشنبه ۲۴ خرداد ۰۳

    ترکیب بستنی و آدم امن زندگیت

    دیروز وقتی از مطب دکتر اومدم بیرون خسته و کوفته بودم یه حال نزاری داشتم که بیا و ببین! کنار مجتمعی که من کار داشتم ، یه بستنی فروشی بزرگ با بستنی های برجی خوشمزه قرار داره . همین که چشمم به بستنی‌های برجی که دست بقیه بود افتاد دل از کف دادم و حسابی دلم هوس بستنی کرد. با کلی دردی که به واسطه کاری که مطب دکتر انجام داده بودم همراهم بود و گلودردی که به واسطه سرماخوردگی هفته پیش همچنان همراه من بود، پاهام سست شد و یه بستنی قیفی سفارش دادم. بماند که چقدر با ذوق و شوق رفتم سراغ بستنیم و فارغ از دنیا همینطوری که تو خیابون قدم می‌زدم و به سمت خونه می‌رفتم خوردمش.

    تو همین اثنا که داشتم تنهایی قدم میزدم به این فکر می‌کردم که اگه یه نفرو داشته باشی که کنارش بتونی فارغ از دنیا بستنی تو لیس بزنی و نگران کثیف شدن دور لبت نباشی یا اینکه وقتی بستنی آب میشه و دور انگشتات می‌ریزه نگران خراب شدن و کثیف شدن استایلت نباشی قطعاً خیلی خوشبختی! قطعاً اون آدم اونقدر حس امنیت بهتون تزریق کرده که کنارش بتونین خودتون باشین.

    شما تو زندگیتون آدمی رو دارین که بتونین با خیال راحت کنارش بستنی بخورین و به سختی های دنیا بخندین؟

  • ۱۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • یاسمن گلی :)
    • دوشنبه ۲۱ خرداد ۰۳
    که زخم هر شکست من حضور یک جوانه شد 🌱
    ***
    چه حسرتیست بر دلم
    که از تمام بودنت
    نبودنت به من رسیده
    آرشیو مطالب