قدیمی اما کهنه نه!
امروز که به خانهی قدیمی رفتم، انگار پا گذاشتم به جایی که زمان در آن ایستاده بود. هوا بوی کهنگی میداد؛ بوی خاطراتی که سالها نفس نکشیده بودند. گرد و خاک روی همهچیز نشسته بود، طوری که انگار خانه آرامآرام خودش را به فراموشی سپرده بود.
در آشپزخانه، ظرف نمک تا نیمه پر مانده بود؛ همانطور رها، همانطور بینیاز از دستهایی که روزی هر روز سراغش میآمدند. تار عنکبوت دورش را گرفته بود، مثل قابی ظریف برای چیزی ساده اما آشنا.
هر چیزی که لمس میکردم، قصهی بلااستفاده ماندن داشت؛ قصهی روزهایی که گذشته بودند و دیگر برنگشته بودند.
مامان همیشه عادت دارد در آشپزخانه یک تقویم آویزان کند، انگار که زمان باید جلوی چشمش باشد تا زندگی نظم بگیرد. دقیقاً همانجا، در آشپزخانهی خانهی قدیمیمان، یک تقویم آویزان بود. تقویمی که تاریخهای سال ۱۴۰۰ را نشان میداد. همان لحظه قلبم فشرده شد. آن تقویم برای من فقط چند برگ کاغذ نبود؛ یک تکه از زندگی بود، یک شاهد خاموش. با دیدنش پرت شدم به گذشته، به روزهایی که هنوز همهچیز جریان داشت، به خندهها، نگرانیها، امیدها و اتفاقهایی که آن سال برای من و خانوادهام رخ داد. سالی که شاید فکر میکردم میگذرد، اما ردش بر روحم عمیقتر از آن بود که پاک شود.
آن تقویم مثل یک پنجره بود؛ پنجرهای رو به زمانی که دیگر نیست اما هنوز در من نفس میکشد. ایستاده بودم وسط آشپزخانه، میان گرد و خاک و سکوت، و حس میکردم گذشته آرام کنارم نشسته و چیزی نمیگوید؛ فقط نگاه میکند، فقط یادآوری میکند که بعضی لحظهها هرگز کهنه نمیشوند، حتی اگر خانه سالها خالی مانده باشد.